تبليغاتX
دوده

 

 

 

 

 

  اینجا قراره من تمام روابط و ضوابط دنیا رو بهم بزنم ، تیتر مبهم بزنم ، خبر بی لید بنویسم ، مصاحبه بدون سوال داشته باشم و گزارش بدون تحقیق و توصیف و اطلاعات بنویسم !

آقا اصلا دلم میخواد یادداشت بی ربط بنویسم ! حرفیه ؟!

از خدام شاکیم ! این چه وضعشه ! اصلا مسول این ناهماهنگیا کیه؟!اصلا چرا بارون نمیاد! پاییز بی بارون!

 

                                                ****

   شنیدین ، از صبح تا شب دارن برگزار میکنن. نهادهای دولتی رو میگم! المپیاد تک چرخ سوسک بر بال ملخ ، جشنواره ارتباطات خرمگس ها ، همایش کوهنوردان قله کم چال به مناسبت ربع  قرن فعالیت دانشگاه کم مصرفان ، و خلاصه هزار و یک دونه از این همایشها و جشنواره ها و المپیادهای آبکی ! دیگه حالم داره بد میشه مخصوصا حالا که مرز آدم و بزغاله گم شده ، بع نه ببخشید مع ! اصلا ما دو تا رو کجا میبرین ؟! به دادم برسین ، مخم پوکید!

                                               

****

 

   از صبح این دریله رو اعصابمه ، دریل شهرداری رو میگم ، بازم دارن پیاده روها رو شخم میزنن! فک کنم  پاییز و زمستونا فقط تو پیاده روهای زنجان گنج  پیدا میشه که شهرداری میافته به جون این پیرهن چهل تیکه پیاده روها ، تا چهل تا وصله لت و پار دیگه  بهشون اضافه کنه !

 

 

 

کربن : همه این چرت و پرتارم اینجا نوشتم تا بدونید با کی طرفید ! این ماه هم کار نکردم ، ته برج اگه صدای رعدآسای کفگیری رو شنیدید که خورد ته دیگ ، نترسید !  کفگیر من بود !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 15:34 توسط دوده |

 

 

 

آب ،   بابا نان داد!

دستهای کوچک پسرک داشت بر روی کاغذ تند و تند میدوید اما اینبار شکلهای زندگی بر روی کاغذ رسم میشد!

آب  ،  بابا نان داد!  اصلا بابا نان داشت که بدهد!

سرما داشت در استخوانها وول میزد پسرک کلاس اولی چهار پایه کوچکی را صندلی کرده بود و چهارپایه بلندی میز تحریریش بود و می نوشت : " آب ،  بابا نان داد!"

                                                *****

قفس پرنده کنارش بر روی زمین خالی بود. وزنه را بر روی یک گونی گذاشته بود. داشت مینوشت :

دا دا دا دا دا دا .....

- یه فال به من میدی؟

بر دارید.

- مگه پرنده نداری؟!

نه مرده!

- داری مشق مینویسی ؟

مداد تند و تند بر روی کاغذ میدوید انگار کودک میترسید از این قافله دنیا جا بماند !

بله، دارم مشق مینویسم .

چشمهای گرد و براق مشکی در صورت گرد و کوچک با یک بینی سرخ از سرما ،  فقط در تعقیب "دا" های روی صفحه کاغذ بود .خانوم دیگری آمد،" یه فال به من میدی"؟

 خودتون بر دآرید .

باید کلی خم میشد و دفتر زیر دستش تکان میخورد و نظم" دا" ها به هم میریخت !

دوباره تند و تند شروع کرد به نوشتن ، هنوز زمستان شروع نشده اما سرمای  زنجان خیلی زود تر از اینها راه به استخوان میبرد .

*****

دا  دا ، آب ، بابا  نان داد!

پسرک تند و تند مینوشت ، یعنی وقتی بزرگتر شد میتواند رنج دانایی را نیز تحمل کند! میتواند تحمل کند که بابا نان نداشت به او بدهد ،  دستهای زمخت بابا ،  سفره خالی ، نانی که نبود  ، روزهایی کبود ، و آهی که خمود پشت مادر را و برقی که ربود تمام شادیهایشان را ، یعنی همه اینها را میتوانست تحمل کند ؟!

 

.

 

کربن1 : امروز من بی پناهی را در قفس پرنده  پسرک فال فروش خیابانهای شهرم دیدم ، قبلا هم دیده بودم اما مشق نوشتن یک کلاس اولی در سوز و سرمای زنجان  آنهم در پیاده رو حین فروختن فال و وزن کردن مردم، تداعی کننده فصل سرد نان بود برایم . فصل سرد نان در مقابل لوکس ترین پاساژ شهرم  با جواهرات و کیف و کفش های گران چقدر زیبا به چشم می زدو چقدر دردناک خودنمایی می کرد.

 

کربن 2: خیلی وقتها به خودم میگویم:" هیس"! ساکت ! حرف نزن! اما اینبار دیگر نمی توانم سکوت کنم  در برابر اینهمه فقری که انگار هیچکس نمی بیند و همه جا می گویند که ما خوشبخت ترین ملت دنیا را داریم ! میلیارد میلیارد  دلاربه فلان کشور و فلان کشور کمک می کنیم ، همین هفته گذشته کاروانی از زنجان حامل چند سازه فلزی به یکی از کشورهای اطراف برای ساخت بنایی فرستاده شد ، یادم افتاد چقدر آدم بی سر پناه در این مملکت داریم و چند نفر شبها زیر سقف خانه کارتنی خود میخوابند ، اصلا شهر دیگری را نمی گویم همین زنجان خودمان که سال گذشته دمای هوایش تا 30 درجه زیر صفر نیز افت کرد چقدر  جای بدی است برای کارتن خوابها . من نمی دانم چرا  همیشه یادمان میرود ، چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است  ! کاش این را نیز می فهمیدیم ! کاش میدانستیم این دنیا آخرتی هم دارد !

 

کربن 3 : دوستی به نام "یک خواننده" شعری را که مدتها بود در پی نام و نشان شاعرش و متن کاملش بودم ، برایم نوشته است . سپاس دوست من ممنونم .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 21:30 توسط دوده |

     " تو که میدانی ،همه ندانند، لااقل تو که میدانی!"

   امروز ساعت برای هزارمین بار نواخت ، میدانی چقدر راه پیموده تا به آهنگ هزارم برسد ؟ میدانی چقدر خستگی کشیده تا از شماره هزارم هم عبور کند ؟ تو میدانی مگه نه! خدایا تو که میدانی  توان تحمل  حتی یکساعت از دلهره های این هزار روز را  که قافله مردم نو تحمل کرد تا به آهنگ هزارم برسد ، خیلی ها ندارند! پس میخواهیم به پیش رویم ، حال که میتوانیم.  این پست را به همدلان مردم تقدیم می کنم:

 

 

   زمان گذشت و ساعت هزار بار نواخت چرا توقف کنیم ! چرا توقف کنیم مگر" فصل سرد نان" در آستانه هزارمین شماره روزنامه آغاز نشد ، چرا توقف کنیم ! اینک که ساعت هزار بار نواخته است و ما پس از غیبتی طولانی دوباره به خود اجازه دادیم قلم هامان را به دست گیریم. بچه ها به پیش زندگی بایست حتی اگر نایستی هم ما این چهار ماه را جبران می کنیم ، چهار ماه رنج ننگاشتن را جبران می کنیم . چرا توقف کنیم ! خون میدوانیم بر رگ این قلمها .

 

 ساعت هزار بار نواخت ، چرا بایستیم ! به پیش می رویم ، هنوز هم " دستهایی استوار است در تابهایی بی قرار". چرا توقف کنیم مگر  "عده ای سوخته و باخته این جا جمع نیستند " ، مگر " پیرمردان منطقه بی سیم خیابان نشین نشده اند" و بر پارکی از قیر و ماسه نمی نشینند !

 

  ساعت هزار بار نواخت . مردم نو به پیش ، "احساس سوختن به تماشا نمی شود" وقتی که " در نووزآباد حتی مترسک ها هم بی کارند "! " سلام آقای ریس "  فلاسک چایت هنوز نشکسته ؟ بازهم آب جوش میفروشی در میان ززگری های بازارچه زرگران برای روزی هزار تومان ؟!  مدال آوران ما ستاره های نقره ای و طلایی آسمان زنجان باز هم سوسو زنید ، ساعت هزار بار نواخته! مگر نه اینکه هم از غم این مردم نوشته ایم و هم از شادیشان ،  چرا توقف کنیم ! مگر نه اینکه دغدغه هایشان را به گوش مسولان رسانیدم و مگر ما نبودیم که از"  وام مسکن اقشار کم درآمد در یخبندان "  گفتیم ! و نوشتیم از  " چرخ نان خشکیها که متوقف شد "! و گفتیم که " رنج مردم انگیزه تلاش بود".

  

راستی یادتان هست " کاروانی را که در سرای سوخته  به گل نشست " ،یا  " مریم را دخترک سندرم دوانی که در بهار شکفت "، یادتان هست که  " عمق فاجعه  از چشمان یک حادثه بیرون زد " ، به یاد میآورید "  این خوشه های طلایی " را که در سیلوهای زنجان نابود شدند،آنهم در جشن خودکفایی گندم!

ما گفتیم که "  ققنوسی از خاکستر فقر بر نمی خیزد "، ما نوشتیم " اینجا چراغی روشن نیست " و از  "عمو زنجیر باف گفتیم که با چراغی در دست به جنگ سیاهی میرود ".

گفتیم " بار زندگی را روی شانه های امید می کشند " و " رنگ رنگرزان پرید " ......

 

 ساعت هزار بار نواخت! "چگونه می شود به آنکسی که می رود اینسان

صبور

سنگین

فرمان ایست داد!"

   مردم نو به پیش، چرا توقف کنیم !  یادتان هست نوشتیم ، خدا کند  چرخ ستاره بخت و اقبال چرخچی های بازار به پیش برود تا زیر سقف بازار زنجان ،  این تو در توی طویل چرخ که راه رود خوشبختی جا به جا شود! بخت خفته روی چرخ بیدار شود و نان ارزان.و خدا کند هیچ کمری درد نگیرد تا نان دربیاید .  و دعا کردیم برای  باربران بازارکه:خدایا نان بده قدرت بازو بده کمر سالم بده تا با چرخهای باربری چرخ زندگی نیز بچرخد.

 

   ساعت هزار بار نواخت ، ما هزار شماره روزنامه منتشر کردیم ، ما همان پروانه ایم که پیلگی خود را از یاد نبرده ایم و هنوز یاد قدم به قدم پیش آمدنمان هستیم ،   در شهری که روزنامه ای غیر از ما نداشت از کهکشان مشکلات،رنجها ، خستگی ها و سختیها عبور کرده ایم تا به هزارمین شماره برسیم ،  دست در دست هم ایستادیم تا مردممان بایستند ، شهرمان را آباد تر خواستیم وخوشی برای  مردمان را جاودان!

چرا توقف کنیم  ! هزار شماره آمده ایم و تا قلم بر دست داریم ، همه رنجها را کنار میزنیم فقط به امید ساختن مردمی نو! این هزار شماره هزار یادبود خوب است.

 

***

ساعت هزار بار نواخت ! چرا توقف کنیم!

 

کربن 1:انگار همین دیروز بود که سکوت و ترس کلاه شاپوی خود را تا کنار بینی اش پایین آورده بود و از آنسو تر ، پشت پنجره تحریریه مارا می پایید ، حالا سایه اش کمرنگتر است اما همچنان ما را نظاره گر است!

 

کربن ۲: هزار یادبود خوب را مدیون زحمات استادانمان علیرضا اسکندریون و سعید افشاریم که به ما آموختند قلمهامان را از سیاهی شب پر کنیم و از روشنایی روز بنویسیم . من و قلمم تا پایان عمر سپاسگذارشانیم.

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 8:28 توسط دوده |

       گنجشک بی خیال به مرغ عشق درون قفس مینگریست و هر از چند گاهی پر میزدو اوجی میگرفت. دوباره می امد بالای سر مرغ عشق بر روی میله های قفس می ایستاد تراژدی غریبی بود او حتی  نیم نگاهی به مرغک  درون قفس نمی کرد ولی پرنده محبوس با نگاهی محزون پریدن پرنده آزاد را دنبال می کرد . به بال های خود نگاهی از سر حسرت می انداخت و در تمام لحظات از لذت پرواز گنجشک لبریز می شد و خوب می دانست که این آزاده حتی لحظه ای هم به دربند بودن او نیاندیشیده .خوب میدانست چاره ای نیست تاوان زیبایی اسارت است! غم بزرگ تری قلب کوچک مرغ عاشق را میآزردو آن ترس پر زدن و رفتن گنجشک بود .یعنی با رفتن او خیال پرواز مرغک هم پر میزد؟

       نمی دانم غروب رفتن گنجشک رویای پرواز را در مرغ عشق کشت ؟ نه! فکرمرغک عشق درون قفس آزاد بود برای پر کشیدن به هر جا که می خواست و میتوانست تا اوج آزادی در رویای خویش پرواز کند .و میتوانست در ظرف کوچک اب درون قفس پرواز آزاد خویش را ببیندو در هوا اوج گیرد . حتی با پرواز خیال هم خورشید آزادی در قلب کوچک او طلوع میکردو تمامی رنج اسارت را به جرم زیبایی به فراموشی میسپرد در آرزوی پرواز . 

 

کربن 1:آیا می دانید 18 با 24 برابر است! تعجب نکنید ،  حقیقت دارد . این مسله در شهر ما به اثبات رسیده!  تابلوهایی  در جای  جای  شهر  نصب شده و نشانی فرودگاه زنجان را میدهد ، جالبترین تابلوی فرودگاه در میدان انقلاب قرار گرفته و بر روی آن  به فارسی نوشته شده  فرودگاه 18 کیلومتر و به انگلیسی نوشته اند :airport 24 km ! حالا منظورشان از این کار چه بوده و آیا تبعیضی بین مسافران ایرانی و خارجی قایل شده اند یا نه الله و اعلم! به قول دوستی شاید معنی  تابلو این است که مسافران خارجی باید پس از رسیدن به فرودگاه که 18 کیلومترتا میدان انقلاب  فاصله دارد، 6 کیلومتر هم دنبال هوا پیما بدوند! داخل پرانتز عرض کنم فرودگاه زنجان پس از سه بار تعطیلی پرواز هایش، بلاخره از بهمن  ماه سال گذشته توانسته هفته ای دو پرواز را به مشهد  دایر کند!

 

کربن 2: مدیریت شهری بازهم دارد بیداد میکند!یکی از اعضای محترم شورای دور سوم در جلسه علنی هفته گذشته برای بیان لزوم دسترسی داشتن خودشان به ADSL که به اشتباه  ACDL  تلفظ شد فرمودند: " بنده خود یک بلاگفا دارم !انجا هم شهردای مشهد را گذاشته ام که هرکس با کلیک بر روی آن میتواند برود شهرداری مشهد!" یک نفر دیگر از اعضای شورای شهر هم باز به قول دوستی در همان جلسه سنگ سنگک را به سینه زد ند و مقرر فرموند کمیسیون فرهنگی شورا، از چند نهاد زیربط در فقره کاهش پخت سنگک دعوت بعمل بیآورد تا ببینم چرا دراین شهر فقط در دومنطقه سنگک پخت میشود ؟  و فرهنگ پخت سنگک را رواج دهند! باید عرض کنم خدمتتان که ایشان طی یک اشتباه لپی فکری فرض فرموده اند تنها در شهرک کارمندان و مرکز شهر سنگکپزی وجود دارد مشاهدات ما خیلی بیشتر از اینها را نشان می دهد ! چه کنیم کشور آمار درست و حسابی ندارد ، مسولان در این مورد مقصر نیستند! آمار صحیح نبوده! و خلاصه جلسات شورای شهر سرشار از مدیریت شهری است!

 

کربن 3:دوستان زیادی از بی نام و نشان بودن ما (من و مغزم دو تایی) گلایه کرده بودند ،و دوستانی هم نوشته بودند سر در نیاوردند از از بیوگرافی وبلاگی ما ، بنده در همینجا عرض می کنم که خودم هم نفهمیدم چگونه دوده شدم ،یعنی در ابتدا می دانستیم ولی چون دیدیم خطر جانی دارد بگوییم چگونه دوده شدیم تصمیم گرفتیم چگونگی این فرآیند را به فراموشی بسپاریم ، که سپردیم!  
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:26 توسط دوده |

فرار بی قرار

 

   

 

 بازهم هوا گرفته دل من هم گرفته، البته از چند سال پیش تا حالا گرفته و نمی دانم کی قصد باز شدن دارد! بر روی کرکرهای پایین دلم نوشته اند تا اطلاع ثانوی تعطیل!

اصلا نمی دانم چه جور شد که دلم کرکره را کشید پایین و رفت تعطیلات بعد از آن دیگر باز نشد! با خودم گفتم چه کنم چه کار کنم این دله صاحب مرده را از کجا گیر بیاورم و برگردانم تا دوباره" درب" دلمان باز شود!

   هر چه اندیشیدیم به جایی نرسیدیم!(من و مغزم دو تایی) اطلاعیه دادیم! عکسش را دادیم صفحه گمشده های روزنامه باز هم به جایی نرسیدیم! عکش را با یک یادداشت جگرسوز دادیم صفحه جویندگان عاطفه روزنامه ایران گفتیم بی دل مانده ایم باز هم به جایی نرسیدیم!

   زنگ زدیم کلانتری گفتیم یه دستگاه دل با کلیه عواطفش گم شده گفتند گشتیم نبود،  نگردید نیست!

   رفتیم یک نواش را بخریم گفتند:«آکبند نداریم!» آنچه در بازار دل موجود است همه گوسفندیست!

   ما هم از خیرش گذشتیم و تصمیم گرفتم بگذارم دلمان برای خودش صفا کند و مانیز برای خودم بپلکیم!

 

 

کربن 1: امروز اطلاع دادند بهمان که کاندیدای نخستین جشنواره برای بهتر زیستن در بخش گزارش شده ایم ما ناراحت شدیم چون کاندید شدن مساویست با خر شدن! آنهم بدون پالان! ما یک بار خر شدیم برای هفتاد پشتمان کافیست که انهم جریان مفصلی دارد بهتر است بی خیال شویم!

 

کربن 2: این اولین پست وبلاگمان است ،قرار بود خیلی شق و رق و اتو کشیده باشد که اتومان خراب شد،  شما به بزرگواری خودتان اتوکشی اش کنید!

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 20:38 توسط دوده |