قوقولی قوقو سحر شد
سیاهی در به در شد
فرشته ها دویدن
ستاره ها رو چیدن
خورشید خانوم دراومد
تا شب نکرده حاشا
بچه ها بیاین تماشا!
کربن 1 :" بارون میاد جرجر
گمشده راه بندر
ساحل شب چه دوره
آبش سیاه و شوره
ای خدا کشتی بفرست
آتیش بهشتی بفرست..."
می توانم از شما خواهشی داشته باشم ؟!
میشود پای مهرورزیتان را از روی خرخر ه مان بردارید!
نرگس ، لیلا ، محمد حسن ، پریسا ، رضا ، ثمانه ...
شاید این اسم ها برایتان آشنا نباشد
درست یکسال پیش بود ، 14آذر بچه های مدرسه شهید رحیمی روستای درودزن شیراز قربانی یک بخاری نفتی چکه ای شدند!یادتان هست که بخاری آتش گرفت و بچه ها از 10 تا 40 درصد دچار سوختگی شدند
به یاد می آورید آن روز را ؟ اینجا بچه ها نقابهایی به چهره دارند هر شش نفرشان !
من نمی دانم مگر خرج یک بخاری استاندارد چقدر میشد که بچه ها قربانی قطرات نفتی شدند که از مخزن بخاری میچکید؟ قطعا خیلی کمتر از کمکهای میلیاردیست که به کشورهای همسایه میشود!
چرا نرگس باید از دیدن چهره زیبای خود در آینه تا آخر عمر محروم شود ؟ چرا دستهایش باید آنقدری بسوزد که تا بخورد ؟ چرا ثمانه و پریسا برای دیدن چهره خدادای خود به جای آینه باید به یک قاب عکس بی جان کنج طاقچه بنگرند ؟ و هزاران چرای دیگر بر سر این دل صاحب مرده مانده است ٬ می دانید!
خودتان را یک لحظه نقاب بر چهره تصور کنید ! توانش را دارید ؟!
میتوانم از شما خواهشی بکنم ؟!
میشوید پای مهرورزیتان را از روی خرخره مان بردارید!
بچه های مدارس خیلی از روستاها و شهرهای کشور من ٬ دارند زیر سایه خطر همین بخاری های چکه ای غیراستاندارد درس میخوانند!که خودتان گفته اید امسال تعویض میشوند ، حال خدا میداند که کی شر سایه ترس از سر بچه ها کم شود! اما بچه های مدرسه " رسانان " حوالی سد لتیان اتاقی که مدرسه نام گرفته را با همین بخاری چکه ای به خاطر کم بودن جمعیت دانش آموزی ٬ دارند از دست می دهند در حالی که تنها با یک میلیون تومان بودجه مشکلشان برطرف میشود !بچه ها حتی نیمکت هم ندارند! و تنها به لطف وجود چند تکه گچ و تخته سیاه بوی مدرسه از آنجا به مشام میرسد.
کسی در این ولایت عدالت دیده!
بچه ها با همین چکمه های پلاستیکی به این اتاق کوچک هم راضیند اما مدرسه اشان در شرف انحلال است !
.....
توزیع بودجه
بخاری چکه ای
قطره قطره تا مرگ
تا فنا شدن آینده اینهمه بچه!
صورتهای سوخته
دستهای سوخته
و دلهایی که بیشتر سوخته
کسی اینجا عدالت دیده؟!
رویای دور و دست نیافتنی عدالت !
در شرف انفجار است این دل صاحب مرده
دلم به وسعت تمام دردهای این بچه ها درد میکند !
" دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نام هايشان
جلد کهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم
درد مي کند ..."
کربن 1: "اینجا قانون اساسی گم شده است"
هر چه گشتیم شاخص عدالت آموزشی پیدا نشد ،اصرار نکنید!
کربن 2: بچه های مدرسه شهید رحیمی
فرماندار اعلام کرد : به زودی در زنجان یا به عبارتی coming soon
بو میاد!
نمیشنوین ؟! بابا بو میاد ! نمی دونم چرا چشام سیاهی میره ؟ ، نه سیاه می بینم ! بابا همه جا سیاهه، همه جا !
نمی بینید ؟! حالا ما میگیم این خانه سیاه است ، میگن دارید سیاه نمایی میکنید ! خودتون ببینید نفت داره از رو سرو کولمون بالا میره و در همین راستا از اونجایی که الان شدیدا داره بو میاد تو این مملکت و نه تنها سفره هامون بلکه خودمونم بوی نفت گرفتیم فرماندار اعلام کرد ، جناب ریس جمهور به زودی در دور دوم سفرهای استانی برای جلوگیری از مسمویت ناشی از بوی نفت تصمیم گرفتن به زنجان بیان! تازه گفتن چون هوا سرده و زنجان داره هر لحظه سردتر از روز قبل میشه سفر جناب ریس جمهور قریب الوقعه!
واااااااااااااااااااااای بووووووووووو میاد!
پوکیدن !
چیا رو میگم ؟ یادتون سال 72 تلویزیون و روزنامه ها و رادیو آی بوق زدن! آی بوق زدن ! که یه مرد نمکی تو معدن نمک چهرآباد زنجان پیدا شده ، گفتن تو دنیا لنگه نداره و خلاصه همردیف مومیای های مصری و آیس من اتریشیه!
حالا من بهتون میگم که معلوم نیست چند تا از داداشای این مردای نمکی بد بخت که همه اشون به غیر از چهارمی ،که با عمل سزارین کاوشگرا به دنیا دوباره اومده ، بقیه رو لودر و بولدوزر از زیر خاک کشیده بیرون! حالا چه جوری ؟!
میگم بهتون ! تصور کنین دو هزار و700 سال پیشه این مردای نمکی داشتن تو معدن نمک ، واسه خودشون نمک جمع میکردن که یهو معدن میریزه رو سرشون و القصه اون زیر دفن میشن!
تصور کنین بعده هر انفجار یه مرده نمکی مال یه دوره خاصی از تاریخ از زیره خاک میپره بیرون!
حتی تو میراث فرهنگی عکسایی هست که مردای نمکی از بیل بولدوز آویزونن!
واقعا چه سرنوشت نکبت باری که آدم بیافته دست بشر به ظاهر متمدن و روشنفکر این دوره زمونه!اونم تو این نقطه از جهان به اسم ایران که برا میراث فرهنگی عملا تره ام خورد نمی کنن! نه آماری ، نه مرمت درست و حسابی، نه......... هنوز داغ ننگ سیوند رو پیشونیمونه! کوروش جان تو ببخش!
و هنوز بعده چهارده سال میراث فرهنگی نتونسته صنایع و معادن و راضی کنه که این معدن و به میراث فرهنگی اجاره بده و دوباره میخوان برای 10 سال دیگه این قراردادو تمدید کنن!یعنی تا زمانی که دیگه اثری از سایت باستانشناسی چهرآباد زنجان محل کشف مومیای های منحصر به فرد نمکی تو دنیا نمونه!
اینم آخر عاقبت نمک زدن به هر چه ممکنه بگنده!
پوکیدن!بیچاره ها!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است!
خیلی سرد ، همین پارسال بود که کم مونده بود تو این زنجان خودمون ماموت شیم !تعجب نکنید یک جبهه هوای سرد از سیبری آومده بود و خر زنجان را گرفته بود تا جایی که نفسمون تا سی درجه زیر صفر سرد شد! و تا چمدونش و جمع کنه و بره از دماغمونم قندیل آویزون شده بود ،جای علاقمندان به پاتیناژ خالی بود واقعا،
چون دقیقا تو فصل شیرین زمستان شهرداری عزیز اومدو سنگفرش عوض کرد و چشمتون روزه بد نبینه ، سنگفرش گرانیتی گذاشت اونم کی ؟ دقیقا تو دوره ای که اب دهتنت تو حلقت یخ میزد و ممکنه بود آب دماغت تو یچ و خم بینیبت یخ بزنه !
همه اش برف و بارون و ویژژژژژژژژژژژژژژژژژز!!!!
یعنی هر صبح که من میرفتم سره کار یه چند نفری رو میددیم که رو زمین ولو میشدونو و وچند نفری هم از درختای پیاده رو برای کنترل خودشون کمک میگرفتن!
کربن: برا دوستانی که فکر میکنن زنجان برف بارید :هیچ خبری نیست !آسمون یه لحظه در باغ سبز نشونمون داد ۱۰ دقیقه برف بارید بعدش از زور چش تنگیش یه خزون بی بارون بهمون داد!
کربن : خیلی وقته دیگه بارون نزده...
مردگان بر درخت به دار آویخته شده اند
باد ، شیشه ها ، شکسته
شب، پرده ها ، گسیخته
فریادی به گوش میرسد
مرا کمک کنید
تنها یک بلم آخرین مرده را میبرد تا به دار آویخته شود
هنگام کوچ آدمیان است
تبل ها به صدا در آمده اند دختران جوان رود بر گرد آتش به یاد مردگان میرقصند
به خواب نروید
من دوباره متولد میشوم
باد وزیدن سر میدهد
و آسیاب ها خوشه های گندم را آرد می کنند
آنگاه ما نان خواهیم داشت
دست در دست هم آزادی را چشن میگیریم
و کودکان رود را می آموزیم آزادی آزادی بازی کنند.
رحمت پور یوسف نوجوان 14 ساله قالیباف
کربن1: روزی که سردبیرمان پسرک رو آورد به اتاق تحریریه تا شعرش را برایمان بخواند فکر نمی کردیم بعد از شنیدنش دقایقی همه مات و مبهوت بی اختیار فقط براش کف بزنیم. انگشتان ظریف اش که به تار ،تار و پود ، پود فرش روشنایی چشمانش را گره میزند ، وقتی قلم به دست میگرفت ، تراوشات ذهن شاعرش را نم نمک ، مثل ترانه باران روی کاغذ آواز میداد ، فریاد میکرد و بعد...
دوباره دفتین به دستش میچسبد ، حالا نکوب کی بکوب ! بکوب ! بکوب ! بر سر تمام تار و پودهای این فرش بکوب ! بکوب ! رفیق بکوب !
کربن 2: باران خواستم ، بارید .حال آسمان آبستن برف است بزودی ابر مادر فرزندانش را با لباس سفید روانه زمین می کند، اولین برف که ببارد ، دلم برای تک تک برگهای پاییز تنگ می شود.