" نوشته بود زندگی مثل سفر با قطار است .
سوار میشویم . سفر می کنیم . پیاده می شویم . دوباره سوار میشویم .
و بیشتر سفر می کنیم . در این سفرها هم حادثه وجود دارد و هم تاخیر .
در ایستگاههای معینی غافلگیر میشویم .
بعضی از آنها را به عنوان خاطرات شادی بخش و بعضی دیگر را با اندوه بسیار به خاطر میسپاریم. "
حالا من هم در این قطارم و دارم سفر می کنم .
هر کدام از شماها همسفران من هستید .
البته نمی دانم در کدام کوپه و کجا نشسته اید !
شاید قطارش اتوبوسی باشد و همه یا هم در یک واگن باشیم ، و شاید هم کوپه ای باشد هر کدام در یکی از نقاط قطار نشسته باشیم .
نمی دانم الان کدام صندلی را اشغال کرده ام ،اما میدانم در بعضی ایستگاهها مسافرانی سوار و بعضی پیاده میشوند
و........
"بزرگترین معمای سفر ما این است
که نمی دانیم آخرین توقف چه وقت خواهد بود ."
کربن 1 : این پست نصفه ماند چون سرما به زنجان حمله کرد و ما در محاصره برف و یخ هستیم !
کربن 2 : تازه میخواستم از کما در بیایم که سرمای 22 درجه زیر صفر ماموتم کرد!شرمنده از کما در نیامده جانور شدیم!
کربن 3 : فک میکنید " حسن گلاب "اعصابش را به من میدهد؟ و در نهایت به خاطر تمام بی معرفتی هایم شرمنده ام به وسعت همین برف و یخبندان ، که برای نجات مسافران در راه مانده نفربر ارتش را به نبرد طلبید!