تبليغاتX
دوده

" نوشته بود زندگی مثل سفر با قطار است .

سوار میشویم . سفر می کنیم . پیاده می شویم . دوباره سوار میشویم .

و بیشتر سفر می کنیم . در این سفرها هم حادثه وجود دارد و هم تاخیر .

در ایستگاههای معینی غافلگیر میشویم .

بعضی از آنها را به عنوان خاطرات شادی بخش و بعضی دیگر را با اندوه بسیار به خاطر میسپاریم. "

حالا من هم در  این قطارم و  دارم سفر می کنم .

هر کدام از شماها همسفران من هستید .

البته نمی دانم در کدام کوپه و کجا نشسته اید !

شاید قطارش اتوبوسی باشد و همه یا هم در یک واگن باشیم ، و شاید هم کوپه ای باشد هر کدام در یکی از نقاط قطار نشسته باشیم .

نمی دانم الان کدام صندلی را اشغال کرده ام ،اما میدانم در بعضی ایستگاهها مسافرانی سوار و بعضی پیاده میشوند

و........

 

"بزرگترین معمای سفر ما این است

که نمی دانیم آخرین توقف چه وقت خواهد بود ."

 

 

کربن 1 : این پست نصفه ماند چون سرما به زنجان حمله کرد و ما در محاصره برف و یخ هستیم !

 

کربن 2 : تازه میخواستم از کما در بیایم که سرمای 22 درجه زیر صفر ماموتم کرد!شرمنده از کما در نیامده جانور شدیم!

 

کربن 3 : فک میکنید " حسن گلاب  "اعصابش را به من میدهد؟ و در نهایت به خاطر تمام بی معرفتی هایم شرمنده ام به وسعت همین برف و یخبندان ، که برای نجات مسافران در راه مانده نفربر ارتش را به نبرد طلبید!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 18:56 توسط دوده |