این روزها نمی دانم چرا انقدر عجیب هوای کودکی به سرم زده ، هوای همان نوار قصه ها و کتابها ، زنبور بی باک که با لحظه لحظه خطراتش در نوار قصه استرس به جانمان ( من و الهام خواهرم ) میریخت و علیمردان خان که عاشقش بودم ، و از همه زیبا تر خروس زری پیرهن پری بود که با ترانه هایش زندگی میکردم !
عجیب است این روزها انگار کودکی من دوباره متولد شده یاد همان روزهای قدیم که همیشه با اره ای کوچک داشتم ادای بابا را در میاوردم ، یا با نشستن پای تخته نرد و بازی با او احساس میکردم مرد شده ام ، وقتی دومینو بازی میکردیم و من مثل مردها به خال های روی آن نگاه میکردم و یا وقتی ورق را چنان در دست میگرفتم که گویی قمار بازی چند ساله ام غافل از اینکه من بچه بودم و خیلی دور از حرفه ای بودن و در پایین خطی که مردی مینامیدندش زاده شدم ، هیچ وقت فکر نمی کردم دختر بودن مرا انقدر از آرزوهایم جدا کند ، اما ....
اما هیچ وقت دست از کارهایم برنداشتم ، خوب مرد نیستم ولی رفتار مال من است ، من میخواهم به حیسنقلی بی لب ثابت کنم که "خنده اصلی به دله " ، هنوز هم دوس دارم فرش فروشی کنم ، و یک روز بلاخره این قانون مسخره را که زن زیر سقف بازار نمی تواند تجارت کند را خواهم شکست ، بدون لب میخندم ، خواهید دید!
روزگار بچگی ام سپری شد ، شاید خیلی تهی از عروسک بازی در رویاهایی که مال جنس من نبود ،
باز هم هوایی شده ام دلیل اش هم خریدن کتاب شعر است ! من با هر کتاب شعری که میخرم دیوانه شاعرنگی های آن شاعر میشوم ، از این علائم نگارشی متنفرم و دوست ندارم باشند!
کربن 1 : امروز آسمانی مرا به یاد رویاهایم انداخت و آرزوهای مردانه ای که در بچگی داشتم و بخاطر همین این خزعبلات را نوشتم!
کربن 2: چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم !
کربن 3 :تمام سوژه هایم روی دستم مانده اند ، نصفه و نیمه ! نه وقت دارم آنها را تمام کنم و نه حتی وقت دارم کتاب بخوانم ، ببینم شما میدانید این دقایق من کجا در میروند؟!
به مناسبت روز همبستگی وبلاگ نویسان ایرانی با دانشجویان در بند این پست رقم خورد.