امروز عجب دل پری داشت آسمان گویی می خواست صد پاییز بی نشان را گریه کند. کاش من هم دل به دلش می دادم و با هم اشک می شدیم و می ریختیم می خوردیم توی سر و صورت این شهر تا بلکه قدری رنگش عوض شود و دیگر اینهمه خاکستری مایل به سیاه نباشد. من اشک کمتری می شدم و بعد از تمام شدن من او همچنان خویش را می گریست و انقدر می خورد و می خورد و می خورد بر سر و صورت شهر که فکر کنم با اتمامش شاید کمی ، نه بیشتر از کمی رنگ این سال ها از چهره شهر زدوده می شد. شاید فقط ردی از رنگ خاکستری می ماند و شاید هم ...
نمی دانم چرا انقدر دلم برای دوده های کوچکی می سوزد که غرق می شوند و قربانیان باران هستند. باران که می بارد تا همه چیز را زنده کند چرا نقش دوده های مرا نیز می شوید؟!
کربن:بزن باران به نام هرچه خوبيست
به زير آوار گاه پايکوبيست
مزار تشنه جويباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لاي روبيست
.
.
بزن باران بشوي آلودگي را
ز دامان بلند روزگاران
کربن: هنوز فکری برای گوشواره دوده نکرده ام. گویا باید لوکوموتیو کوچک با اولین خمیازه اش برود تا دوده خبرنگار هم محو شود و این بخش چقدر سخت است!
"روزگار غریبی است نازنین". روزگاری که در آن کلمه از کتاب می گیرند و اندیشه را در ذهن خبرنگار پلمب می کنند. روزگاری که به قول سید علی نان از سفره می گیرند. روزگاری که حتی در آن نفس کشیدن نیز اگر به قصد خاصی باشد می تواند مورد اتهامی محسوب شود!
حالا تاثیر زندگی در این دوره و زمانه می شود = شکاک بودن، اتهام زدن ( حتی به دوست) ، کرختی و در نهایت تنهایی! در این زمانه گاه روزهایی می رسد که بعضی ها حتی از سایه خود وحشت دارند، البت این عده معدودند و ضریب مبالغه اشان بسیار بالاست. عده ای دیگر همواره توهم توطئه دارند که گاه می فهمی پر بیراه نمی گویند.
و عده ای آرزو دارند. آرزوهای زیبا برای زندگی در دنیایی که هر کس بتواند در آن آزادانه سخن بگوید. هرچند خوب می دانند این آرزوها هیچ وقت لباس عمل به تن نمی کننند!
کربن : دو مسئله باعث شد این پست را بنویسم. اول متن معرفی خودم در گوشواره دوده با عنوان خبرنگار که احتمالا احتیاج به بازنویسی دارد و دوم تاثیرات زندگی در این روزگار.
برای خودم: گاهی دلم برای خودم تنگ می شود!
این روزها ظاهرا دیگر نه صاحب این دنیای خود هستیم و نه آن دنیایمان. این دنیایمان را دوستان کودتاچی میسازند و آن دنیایمان را دوستان خودمان رقم میزنند. بدین ترتیب که مثلا اگر جایگاه ما جهنم است آنقدر پشت سرمان حرف میزنند که راهی بهشت می شویم و یا اگر جنت مکانیم آنقدر سخنان ریزو درشت گوهر بار، بارمان می کنند که ناخودآگاه خود را " جهنم فوری" می کنیم!صابون دوستان دسته دوم به تن بنده خورده، البته الان نمی دانم جنت مکانم یا جهنم نشان. بدین خاطر که به خاطر کثرت تالمات روحی تطهیر شده و زجر کافی و وافی را کشیده ، پس می توانم لایق بهشت باشم و یا نه به خاطر همین کثرت تالمات روحی بلیط یکسره جهنم را برای خود به ارمغان آورده و خبری از بهشت و آن جویباران خنک و میوه های خوش طعم و برای بانوان از شاهدان شیرین سخنش نیست!
از دوستان کودتاچی نیز به خاطر کثرت حضوری حرفی بر زبان نمی آوریم. چندیست یاد گرفته ایم ادای میمون های رازگو را دربیاوریم!لال شو ، کر شو ، کور شو!
کربن : متعاقبا متلک های بزرگواران خواننده را نیز با جان و دل پذیرایم.
خزعبلک: روزگاری بود که حرف های بسیاری مینوشتم در همین اتاق کوچک مجازی خودم ، روزگاری نه چندان دور همان وقت ها که نام خبرنگار را با خود همراه داشتم، آن روزها از کلاه شاپوی ترس مینوشتم که آنطرف خیابان پشت درختی ایستاده بود و ما را نظاره می کرد. همان اتاق کوچکی که تحریریه می خواندیمش . اما امروز بعد از مدتها دلم می خواهد باز هم بنویسم اما اینبار نه از ترس که دیگر در این زمانه ترس معنایی ندارد. همه جا ، پشت هر درختی کسی هست که کلاه شاپوی ترس بر سر نهاده و می توان گفت به خاطر کثرت حضور معنی خود را از دست داده است!
برای خودم: به یاد سنجاقک عزیز " دوست من سلام" من برگشتم.