تبليغاتX
دوده

 

نظام  برده داری مدرن، شعور انسان‌ها را به بردگی می گیریم!!!!


خزعبلک: بعضی موقع‌ها بعضی‌ها فکر می‌کنند می‌توانند شعور انسان را به بردگی گیرند، غافل از اینکه ما...!

خزعبلک:دلم می خواهد یک روز در یک حرکت نمادین چراغ به دستم بگیرم و ادای دیوژن را درآورم. فکر می کنید می فهمند که من انسانم آرزوست؟!!!!!

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 18:45 توسط دوده |

 

 

در را که باز کردم، انگار من بودم و من بودم و من ...

در را که باز کردم بوی مطبوع سیگار، عطر خوش کتاب  و نت‌های رقصان در هوا به همراه گرمای درون دفتر چنان مرا در آغوش کشیدند که لحظه‌ای گویی در خلا به سر  بردم. درک درستی از زمان و مکان نداشتم و با چشمانی بسته ذره ، ذره تمامی لحظات را بلعیدم چنان کسی که گویی سالهاست مأمن امنی نیافته. به همان ذرات سکرآور تکیه ‌کردم و آنی چشم‌هایم را به روی تمامی گذشته، حال و آینده بستم.

من بودم و من بودم و من...

نت‌ها در آغوشم می‌کشیدند، بوی سیگار مثل عطر خوش وطن بود و وجودم سرشار از حس بودن، گویی پناهی یافتم...

در را که باز کردم وقتی که بوی مطبوع سیگار و گرمای درون مأمن مرا با تلنگری کوچک درون ذرات سکرآور شناور کرد، برای لحظه‌ای پس از مدت‌ها حس کردم که هنوز هم زندگی در من جاریست.

و بعد با صدای آشنایی که گفت "الهه است" به خود آمدم...

خزعبلک: "سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!"

                                                                          شعر:سید علی صالحی

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 18:16 توسط دوده |

میدان هروی

 

آن سوی ایستگاه فعله ها

کودکی بر جدول شکسته ی جاده نشسته

چانه لرزن کوچکش در دست،

مشق های نانوشته ی جریمه اش در باد،

و چشم های خیس درشتش

که پر از خواب صفر و لرز لکنت و

سکوت بی سوال معلم است،

فقط رفتآمد بی نشان هزار پای پیاده را می نگرد:

" نه مردی با اسب آمد و

نه مردی در باران رفت!"

باد می آید

گلوی گرفته چلچله خشک است:

-          همشهری، کیهان، اطلاعات

کبریت، کوپن، سیگار و

صحبت بلند بلند چند چوبدار آذری.

 

آن سوی ایستگاه فعله ها

هنوز خطوط بارانخورده ی لطیفه ی تلخ

بر دیوار باغی دور دیده می شود:

" پیش از رسیدن به پل

 مسیر خود را مشخص کنید!"

و بعد شعار هزار ساله ی آرزوئی که آشناست،

و بعد عده ای آشنا که می آیند و می روند.

 

تیتر درشت تمام روزنامه های صبح

از چیزی شبیه صبح سخن می گوید

تیتر درشت تمام روزنامه های عصر

از چیزی شبیه عصر سخن می گوید

-          والعصر، ان الانسان لفی خسر!

هزار خانه از خواب خشت و

یکی خانه از مرمر مرگ.

هورا ... عدالت دهل کوب هی حراج!

طلا،  تملق، دروغ

پوند، پژو، لندکروز، کوکا، کراوات،

و چند چراغ شکسته،

و چپاول باد...

هی ساعت مرده بر دوش برجک آجری!

هی ساعت مرده میان شش و هفت پسین!

عقربه های شنگ بی بازگشت تو

وقت کدام لکنت بی خبر

از گریه های مکرر خود بازمانده اند؟

 

آن سوی ایستگاه فعله ها

بیوه ای سی ساله ای کنار جدول شکسته ی جاده

قدمهای بی مقصد خود را می شمرد،

چه سرمه ای غلیظی!

چه آرایش ناشیانه تندی!

بوی شیر تازه و نفت نیمه سوز و

گلاب مرده می دهد.

 

تا ازدحام خاموش ایستگاه خط واحد...

راهی نیست،

تاکسی ها می آیند و می روند

اما قمری تنبل شهری

از هیچ ترمز نابهنگامی آشفته نمی شود.

آن سوی ایستگاه فعله ها

رفتگران نارنجی پوش

با سایه سار بلند بیل و

چتر بسته جارویشان دردست،

خسته از دعوت خزانی برگ و باد

به خانه بر می گردند.

 

آن سوی ایستگاه فعله ها

بیوه ی سی ساله ای با کیف زنانه اش در دست،

چشم انتظار دعوتی نامعلوم

قدمهای بی مقصد خود را

رو به شب شمال می شمرد.

او تنها

مسافر مغموم عصر اولین پنجشنبه پاییز نیست،

اما سرانجام قمری تنبل از ترمز نابهنگام کسی

رو به ساعت مرده بر برجک آجری

آشفته می پرد.

 

وقتی که رفت،

ساعت بی سوال

همان میان شش و هفت حوصله مرده بود،

وقتی که باز آمد

باز ساعت مرده

بر دوش برجک آجری نگاهش می کرد.

 

زن... خسته و خاموش

چراغ به چراغ

رو به دلواپسی جنوب بر می گشت،

بوی بستر کهنه و دهان مرده و سیگار زر می داد:

صد گرم گوشت، پنج نان تازه، مشتی برنج و

یک آب نبات کوچک چوبی ....

فقط همین!

و دیگر باد نمی آمد

همه مجبورگان صبور

از پشته ی پلی مشترک عبور کرده بودند،

ایستگاه فعله ها خالی بود

جنازه ی ساعت

بر دوش برجک آجری ... خاموش!

                                                                         "سید علی صالحی"

کربن:با این شعر روزگاری را گذرانده ام. با سید علی هم همینطور.شعر هایش برایم دنیایی دیگر است.

کربن: دوستان به که ز وی یاد کنند/ دل بی دوست دلی غمگین است

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 9:28 توسط دوده |

 

به هوای دوده پستی نوشتم که نشد به این خانه راه یابد و به دنیایی دیگر تبعید شد!

بزرگواری می گفت: "ما قبلا کار دل می کردیم و حالا کار گل". اما من نمی فهمم اگر کار دل خوب است چرا حرف دل را زدن بد است؟!!!! و اگر دلی نوشتن بد است چرا اینهمه سال کار دل  کردیم؟!!!

خزعبلک: حالا من و اینهمه تضاد. له شدم!

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:41 توسط دوده |

همهمه نرم مردم در سرم می پیچد، هجاهای گنگ نامفهومی نیز هی در رفت و آمدند! سر در نمی آورم، نه گاهی می فهمم.

 

از خیابان رد می شوم، نه خیابان از من گذر می کند و بعد زندگی ...

 

سر در نمی آورم

 

نام وبلاگی را می بینم "سیندرلای ترشیده"  خنده خفه‌ای ... صدای اذان می آید سعی می کنم افکارم را متمرکز کنم، اما هی کلمات غلط تایپ می شوند، می دانم تقصیر من نیست مشکل از این کیبرد چیر چلاق است!

 

هی هی و هی شغلم را می پرسند می گویم من خ خ خ ... در یک کانون آگهی کار می کنم!

و بعد به آرامی من به گذشته فکر می کنم و نصایحی را اندر اوصاف شغل خوب می شنوم که "این کار که کار نیست" و بعد...

همهمه نرم مردم در سرم می پیچد و باز هم هجاهای گنگ نامفهومی نیز هی در رفت و آمدند! سر در نمی  آورم، نه گاهی می فهمم.

به راهم ادامه می دهم، باید کتاب بخرم، حسش نیست، باید درس بخوانم، حوصله ندارم، باید بخندم، سخت است و با دیدن اولین آشنا بزرگترین لبخند مصنوعی را بر لب می نشانم: "سلام..."

تلفن زنگ می خورد، دوستم است، ناراحت است می خواهد درد دل کند، من حالم خوب نیست اما گوش می دهم و دلداری می دهم مثل یک وظیفه همیشگی، ساعتی حرف می زند و من هر از گاهی با جملاتی که واقعا به زور سرهم می کنم سعی می کنم به او آرامش دهم، لحظه خداحافظی دیگر بغض لحظات اول در صدایش نیست و می خندد و به گرمی تشکر می کند که چه آرامشی به جانش ریخته ام، تعجب می کنم و خداحافظ می گویم!

 

از خیابان رد می شوم، نه خیابان... ویژژژژژژژژژژژژ

یک ماشین با سرعت از کنارم می گذرد و مرد راننده چنان چش غره ای می رود که تمامی افکارم فراموشم می شود.

وباز هم خیابان از من گذر می کند...

کربن: "باز باران می بارد باران برای دلداری م....ا...د....ر...ا...ن می بارد".

خزعبلک: خزعبلات ذهن پریشان مرا زیاد جدی نگیرید پاییز دوستانه در من برگ هایش را می بارد باران رنگانگ برگ قرمز...زرد....سبز...باز باران می بارد!

خزعبلک: نمی دانم چرا این روزها دائم "میدان هروی" سید علی در سرم مثل باد پاییزی می پیچد

،چرخ می زند و چون گردبادی تکانم می دهد.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:57 توسط دوده |

 

هرچند بودن با من نعمتی برای شما اما به خاطر تمام ثانیه های خوب پنج شنبه ازتون ممنونم.

 

کربن:این پست برای همه انهاییست که دوستشان دارم.

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:53 توسط دوده |