اتاق 46
الان 11 روز که دارم تو طبقه چهارم یه هتل تو فرشته زندگی می کنم هر شب صداهای ضد و نقیضی میاد از صدای پارتی های روف گاردن های اطراف و دیجی هایی که از هر دری موزیک پلی می کنن تا صدای پرچمیایی که اینور و اونور اسپیکرهای گنده اشونو اعلم کردن . امشب ولی فرق داره دیجی قشنگ دهه شصتیه همینجوری که دارم می نویسم خواننده می گه حبیبی و اندی میگه عشق من حبیبی عشق من و چقدر دنیای آدم ها از هم دوره حبیبی!
من اینجا تو اتاق 18 متری یه هتل سه ستاره دارم صبح و شب برای تارگتی که برام تعیین کردن تلاش می کنم، پسری که یه موقع هایی وقتی رفقاش آفن تو رسپشن هتل وایمیسته صبح ها پیشبند می بنده و برای مهمون های هتل انواع املت ها رو میزنه و تلاش می کنه حقوق سر ماهشو حلال کنه! اون مسافره ، مرد کچل چاق که هر روز صبح با لپ تاپ و شلوارک اش با اون دمپایی های مزخرفش دایم داره یه سری جملات انگلیسی برای یه زن تکرار می کنه انگار داره چیزی منیج می کنه قیافه اش و رفتار عین جاسوس های توی فیلم هاس اونم برا درآمدش خیلی وقته آواره هتله! و دختره تو روف ساختمون داره با صدای بلند داد میزنه امشب پر و بال دارم شور دارم حال دارم و از فرط مستی قهقهه میزنه . ما آدم ها از هم دوریم من و مردی که با ساعت الماس جلوم وایمیسته و گل 800 تومنی میخره از هم دوریم. من و خدماتی مجموعه که از وقتی رفتیم تو این ابرتورم متاع مصرفیش گرون شده و احتمالا تو ته شهر ری پارک عوض کرده از هم دوریم! صدای قهقهه ها بیشتر شده مستی زده بالا و صدای دختره بلند تر شده و از مش ماشالله داره میخونه و سفید و کمی و چاق بودن زنا...
هنوز امیدوارم تارگتمو بزنم ، درسته خسته ام اما هنوز امیدوارم واستادم وسط اینهمه دوری و دارم برا قشری کار می کنم که بی پولی حتی تو کوچیکترین نقطه مخیله اشون نمی گنجه و من دارم تلاش می کنم راه خودمو بسازم.
کربن: این پست نوشتم به یادگار بمونه از چند هفته هتل نشینی برای تارگتی که امیدوارم اچیو شه
برای کسانی که می خواهند بدانند من چگونه دوده شدم: . اولین خمیازه را که لوکوموتیو کشید تا چشمانش را برای بیدار شدن باز کند از اعماق حلقوم دودکشش دوده ای با فشار به بیرون پرتاب شد او باقیمانده سوخت دیشب بود سیاه و کوچک دوده به راحتی همه جا می رفت و پنهان میشد دوده دوده بود.ولی این دوده من نبودم نه از حلقوم دودکش لوکوموتیو بیرون آمده ام ونه در دهان دودکش لوله بخاری ای گیر کرده ام !اصلا نمی دانم چگونه دوده شدم!5 ماه فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که من هم بعنوان یک دوده میتوانم وبلاگی داشته باشم تا حرف های ناگفته ام را در آن بنویسم البت هنوز هم نمی دانم از کجای مصایب دوران باید نوشت! و قلبم برای تمامی آنهایی که مصیبت دیده چرخ دورانند میسوزد و از سوراخ هایش دالانی باز میشود به اندازه یک دوده. راستی قلب من ساخته از مجموعه دوده هاست .مواظب باشید دست نزنید سیاه میشوید.