تولد ندا
شمع که فوت میکنه میگه الهه یعنی من بهارو باز می بینم ؟ یعنی سال دیگه ام تولدم هستم؟ بغض میکنه. بغض میکنم اما بغض امو فرو میبرم تو قلبمو، میگم معلومه که هستی . من قول میگم تو ۸۰ سالگی وقتی ازت پرسیدم ندا کجا بریم میخوای مثل همیشه بگی بریم پارک بانوان و دعوامون شه سر این . میخنده اما با تلخی بغض میکنه و باز سرشو پایین میندازه.
قلبم گواهی میده خوب میشه، به خودشم گفتم . اما امروز خیلی سوختم خیلی . یه لحظه پشتم تیر کشید از تصور ۳ دی سال بعد بی ندا. من مطمئنم خوب میشه
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی ۱۴۰۲ ساعت 0:16 توسط دوده
|
برای کسانی که می خواهند بدانند من چگونه دوده شدم: . اولین خمیازه را که لوکوموتیو کشید تا چشمانش را برای بیدار شدن باز کند از اعماق حلقوم دودکشش دوده ای با فشار به بیرون پرتاب شد او باقیمانده سوخت دیشب بود سیاه و کوچک دوده به راحتی همه جا می رفت و پنهان میشد دوده دوده بود.ولی این دوده من نبودم نه از حلقوم دودکش لوکوموتیو بیرون آمده ام ونه در دهان دودکش لوله بخاری ای گیر کرده ام !اصلا نمی دانم چگونه دوده شدم!5 ماه فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که من هم بعنوان یک دوده میتوانم وبلاگی داشته باشم تا حرف های ناگفته ام را در آن بنویسم البت هنوز هم نمی دانم از کجای مصایب دوران باید نوشت! و قلبم برای تمامی آنهایی که مصیبت دیده چرخ دورانند میسوزد و از سوراخ هایش دالانی باز میشود به اندازه یک دوده. راستی قلب من ساخته از مجموعه دوده هاست .مواظب باشید دست نزنید سیاه میشوید.