پایه های میز با کفش های تق تقی
دختری را دیدم که با کفش های تق تقی از دور می آمد. درست مثل این بود که پایه های میز کفش پوشیده باشند. پاها به طرز عجیبی استخوانی بود انگار حتی ذرهای ماهیچه ای به آنها نچسبیده است. بخاطر دارم روزی را که برای افتتاح یک نمایشگاه با جمع رفقا رفته بودیم. دختری آمد مصداق همین مثال. اینبار پایه های میز کفش کتانی پوشیده بودند. در سکوت خودم بودم که یکی از پسرها در گوشم گفت رژیم خشک گرفته فکر کنم. این روزها مد شده دخترها آنقدر رژیم می گیرند تا پاهایشان مثل میل بافتنی شود. من حرفی نزده بودم اما گویی از نگاهم افکارم پیدا بود!
برای کسانی که می خواهند بدانند من چگونه دوده شدم: . اولین خمیازه را که لوکوموتیو کشید تا چشمانش را برای بیدار شدن باز کند از اعماق حلقوم دودکشش دوده ای با فشار به بیرون پرتاب شد او باقیمانده سوخت دیشب بود سیاه و کوچک دوده به راحتی همه جا می رفت و پنهان میشد دوده دوده بود.ولی این دوده من نبودم نه از حلقوم دودکش لوکوموتیو بیرون آمده ام ونه در دهان دودکش لوله بخاری ای گیر کرده ام !اصلا نمی دانم چگونه دوده شدم!5 ماه فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که من هم بعنوان یک دوده میتوانم وبلاگی داشته باشم تا حرف های ناگفته ام را در آن بنویسم البت هنوز هم نمی دانم از کجای مصایب دوران باید نوشت! و قلبم برای تمامی آنهایی که مصیبت دیده چرخ دورانند میسوزد و از سوراخ هایش دالانی باز میشود به اندازه یک دوده. راستی قلب من ساخته از مجموعه دوده هاست .مواظب باشید دست نزنید سیاه میشوید.