لحظه ها

صداي خور خور فلاسفك چاي مي آيد و سوتي كه پسرك از آن سره راهرو بي پنجره مي زند. عروسي با چشم هاي پف كرده و خواب آلود، نخستين نگاه خود را در آينه از روز عروسيش با ديگران قسمت مي كند. قطعا امروز جهان برايش زيباتر است. مگه نه اينكه دل به دلدار مي رسد.

يك كوه جلسه ننوشته دارم و يك سر با هزار سودا. اين وسط خوابم هم مي آيد. از مرحمت پدر بزرگوار از 4 و نيم صبح بيدارم و حالا اينجا پشت ميز اداره نشسته ام خزعبل مي نويسم. ديروز هم وقتي خسته و كوفته از يك جلسه كسالت بار به اداره برگشتم همين حال را داشتم كه يكهو صداي سوت پسرك سرباز از آن سر راهرو بي پنجره آمد. يك آواز فولكلور آذري را با سوت مي نواخت. دقيق و منظم. مي توان گفت خوب گوش نواز بود.

بعد از يك هفته با خودم آوردمش كوتاه شود. امروز يا فردا قرار است اين پيراهن بلند راهبه نماي لمه رز گلد را تنم كنم. فقط يك رينگ طلايي بر روي سرم در ارتفاع ده سانتي ،كم دارم تا بشوم مريم مقدس.بلند و بلند و بلند. فرصت نشده بدهم كوتاهش كنند. مرا به ياد لباده عشق زدايي مي اندازد كه فوزيه از لباس خوابش در شب ازدواجش با شاه توصيف مي كند. دروغ چرا خيلي هم بدم نمي آيد. متفاوت است و كمي هم دلبر. هم موي بوكله ساده اي مي طلبد و يك تاج گل تا بشوم فرشته مقدس.

صداي آوازي مي آيد، يك موسيقي فولكلور آذري است. از ته همان راهرو بي پنجره كه به نور مي رسد. پسرك سرباز با آن نگاه شيطنت بار و چشماني كه لشگري سلم و تور وار از اجنه از آن بيرون مي ريزد آواز مي خواند. يك ساعتي از پايان ساعت كاري گذشته. موقع رفتن وقتي مي پرسم تو بودي مي خواندي از ترس بلكل منكر مي شود. وقتي با آن لهجه شيرين تبريزي مي گويد آقاي فلاني بود من نبودم مي خندم و مي گويم دمت گرم قشنگ بود و در نور گم مي شوم.

هوا يخ در بهشتي است ...

هوا يخ در بهشتي است. باران زيبايي مي بارد و من هر لحظه بيشتر دلم مي خواهد به جاي رفتن به محل كار، قدم زنان، هدفون در گوش، با موسيقي ملايمي راه يك جاي دنج را در پيش گيرم و آنقدر پياده بروم تا خسته شوم. با در جايي سبز در تابي بشينم و تاب بخورم و باران به صورتم بزند. دلم خنكي باران مي خواهد. درونم اتش است. اين آتش را بايد چيزي بنشاند. من هم باران را مي خواهم، بزن باران به نام هر چه خوبيست ...

هوا يخ در بهشتي است، به اندازه موهاي سرم امروز بايد كار انجام دهم. هفته پر كاري را گذراندم و روز پركاري نيز خواهم داشت اما با اين هوا ماندن من در اين اتاق بيشتر به حال كسي مي ماند كه در زنذاني به غل و زنجير كشيده شده. درونم آتش است ...

هوا يخ در بهشتي است. من مثل كوره اي سوزانم. باران را مي خواهم. با تمام وجودم . . . حتي نوشتن همين چند سطر هم در اين هوا سخت است.