روز اول: يك روزام را گم كرده ام. از صبح ذهنم دنبال همين يك روز گم شده است.  نمي دانم يك روز، شايد هم روزهايي را گم كرده ام. 

روز دوم: به امتداد دکل های برقی نگاه می کنم که جلوی یک غروب جادویی قد علم کرده اند. ماشین سنگینی می گذرد. پشتش نوشته، خدا تو بخواه! به فکر فرو میروم، چه چیزی را بخواهد؟

در امتداد روز دوم: قلبم مثل یک ماهی بر روی تخته سنگی جان می کند. تاریکی شب و پیچ های جاده و حال خراب ... . کاش این جاده را پایانی بود...‌

 

کربن: دهان دوخته ام ، مهر کرده ام  و قلبم تاوانش را به قیمت جا می پردازد. چقدر سکوت دردناک است...