سکوت
روز اول: يك روزام را گم كرده ام. از صبح ذهنم دنبال همين يك روز گم شده است. نمي دانم يك روز، شايد هم روزهايي را گم كرده ام.
روز دوم: به امتداد دکل های برقی نگاه می کنم که جلوی یک غروب جادویی قد علم کرده اند. ماشین سنگینی می گذرد. پشتش نوشته، خدا تو بخواه! به فکر فرو میروم، چه چیزی را بخواهد؟
در امتداد روز دوم: قلبم مثل یک ماهی بر روی تخته سنگی جان می کند. تاریکی شب و پیچ های جاده و حال خراب ... . کاش این جاده را پایانی بود...
کربن: دهان دوخته ام ، مهر کرده ام و قلبم تاوانش را به قیمت جا می پردازد. چقدر سکوت دردناک است...
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 22:23 توسط دوده
|
برای کسانی که می خواهند بدانند من چگونه دوده شدم: . اولین خمیازه را که لوکوموتیو کشید تا چشمانش را برای بیدار شدن باز کند از اعماق حلقوم دودکشش دوده ای با فشار به بیرون پرتاب شد او باقیمانده سوخت دیشب بود سیاه و کوچک دوده به راحتی همه جا می رفت و پنهان میشد دوده دوده بود.ولی این دوده من نبودم نه از حلقوم دودکش لوکوموتیو بیرون آمده ام ونه در دهان دودکش لوله بخاری ای گیر کرده ام !اصلا نمی دانم چگونه دوده شدم!5 ماه فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که من هم بعنوان یک دوده میتوانم وبلاگی داشته باشم تا حرف های ناگفته ام را در آن بنویسم البت هنوز هم نمی دانم از کجای مصایب دوران باید نوشت! و قلبم برای تمامی آنهایی که مصیبت دیده چرخ دورانند میسوزد و از سوراخ هایش دالانی باز میشود به اندازه یک دوده. راستی قلب من ساخته از مجموعه دوده هاست .مواظب باشید دست نزنید سیاه میشوید.