حالا کجاشو دیدی!

قیافه اش مثل اون وکیل زندانی معروف میمونه اما شغلش زمین تا آسمون باهاش فرق داره . گوشیمو رو جعبه خاتم زیر آینه توالت اتاقم جاساز کردم و داریم با هم حرف میزنیم . آروم و با دقت داره گوش میده و نت برمیداره . منم یه دست و تکیه گاه سرم کردم و بعد تعریف هر ماجرای سختی یه لبخندی بهش میزنم. بعضی لحظه ها حس میکنم دوست داره بگه دختر آخه واسه چی میخندی و نمیگه ! مکالمه امون که تموم میشه میگه الهه تو روان قوی ای داری .بهش میخندم و تو دلم میگم حالا کجاشو دیدی! 

عطر جاده ...

تمام روز مثل شف های رستوران ها بی وقفه جلو اجاق گاز بودم ، ساعت ۶ بود که سفره رنگینی پهن شد، با سرو سلف غذاها مخالفت کردم، دلم میخواست مثل بچگیام دور هم سر یه سفره بشینیم و عطر آش ترش، کشک بادمجون، ماکارونی و دارچین و کدو که کمی اینروزا قرتی تر دسر میشن، بپچه تو دماغم و با صدای قهقهه ها عصرونه بخوریم که دقیقا همونطور خوردیم . روز خوبی بود. عطر جاده طارم داشت و سبزی کوهی. فک کنم تو ذهن همه امون صدای دایره داشت پخش می شد و آواز "بو داغدا مارال گئزر"!

منِ خواب آلود

اینترنت آفتابه به دست داره میچرخه تا دو تا text ارسال بشه، بابا داد میزنه: الهه! سیگار منو بیار و اکسیژن ساز خُرخُر میکنه . یهو سکوت عجیبی تو خونه می پیچه ، قار و قور شکم یخچال، خرخر اکسیژن ساز، صدای روشن شدن پکیج چنان ارکستر عجیبی میسازن که انگار آدم فضاییا دارن سفینه اشونو فرود میارن ! اما هیچ کدوم اینا عین خیالمم نیست . چشام پر خوابه ، قوطی شیر قهوه امو تکون می دم و ته اشو سر میکشم . مسیج هامو باز می کنم می بینم پسره نوشته درسته لطفا تشریف بیارین و با خودم میگم غروب میام حتی حال ندارم براش همینو ویس بدم .

کربن: این فقط یه اپیزود از زندگی منه . البته که لحظه های بی غر و لند و خوب خیلی بیشتره اما مگه آدم موقع خوشی ها یاده نوشتن می افته؟! 

قصه آدم ها

پسره خیلی لفتش میده، خسته ام کرده اما همچنان دارم تحملش می کنم . بالاخره یه عکس میرسه که از یه کاغذ یادداشت  زرد پررنگ خط دار گرفته شده .  قشنگ معلومه لنز دوربین چربه . قلم خوردگی زیاد داره، اگه  بخوام خلاصه اش کنم کلافگی و درموندگی صاحب یادداشت از کاغذش میباره! چشامو جمع می کنم که راحت تر بخونم چی نوشته :

"سلام راحله خانوم ! امیدوارم حالتون خوب باشه" نقطه، یعنی جوابش براش مهم نیست، تا اینجای کار خیلی مرتب نوشته شده و طرف معلومه سعی کرده بهترین دست خط اشو به نمایش بذاره انگاری که خوده راحله خانوم داره یادداشت می خونه . 

"خواستم اینو بدونین نیایش از جون و هر چیزی توی این دنیا برای من عزیزتر هست" دست خط کج و معوج تر شده، "اگه تا الان (قلم خوردگی) باعث (قلم خوردگی) رنجیده شدن (قلم خوردگی) از هم شدیم مطمئنا ناخواسته بوده (قلم خوردگی)

قلم خوردگی آخر نشون میده حرف زیاد داشته بزنه اما انگار نتونسته یا صلاح ندیده تو این یادداشت ادامه بده. 

 پسره نگرانه و هر لحظه داره خواهش می کنه کسی یادداشتشو نخونه . دلم میخواد یادداشتشو که بیشتر به نامه های بچه مدرسه ایای ۱۰ ۱۲ ساله میخوره ادیت کنم اما جلو خودمو می گیرم و خداحافظی می کنیم.

به این فک می کنم این چجور عذر خواهی که دختره رم تو تقصیرات شریک کرده و توقع داره دله مادره رو به دست بیاره . 

کربن: قصه آدم ها با هم فرق داره . هیچ دو نفری پیدا نمیشن که قصه مشابه ای داشته باشن . بعضی موقع ها اونی که از نظر ما خیلی بیچاره اس، احساس خوشبختی و رضایت داره از زندگیش و اونی که از نظر ما خیلی همه چی تو زندگیش روبراهه، اگه پرده جلو افکارش کنار بره می بینیم تو اعماق چه کنم ها داره دست و پا میزنه . 

دل زنده

صدای خُرخُر اکسیژن ساز بابا رو اعصابمه و همونقدر باعث دلگرمیمه. رو تختم دراز کشیدم و یه دسته پرنده با بال های باز دارن به سمت پنجره پرواز می کنن . دوباره چشمم به عکس خانم کاویانی و شوهرش می افته ، یاده فیلم های خارجی و جادوگرها با جاروشون می افتم . ظاهرا خیلی آدمای خوبین اما نمی دونم منو چرا یاده جادوگرا می اندازن . یه خانم حدودا ۷۰ ساله که تو بیوی واتس اپش زده یگانه عشق من M و کنارش یه لب و یه قلب گذاشته . صداش تو گوشم می پیچه که میگه مهرزادم ! اذیت نکن و بعدا با خنده میگه این مهرزاد همیشه شوخه . تو دلم میگم بیشتر هیز و از اون ور صدای پیرمردی میاد که میگه بگو چرا تو عکسش خودش پشت کیک تولدش قایم کرده نکنه ترسیده خوشگلیاشو ببینیم ! 

دوباره چشمم به عکس پیرزن با موهای سبز و عینک آفتابی گربه ای و ماتیک قرمزش می افته . چین و چروک ها و چونه ای با که با خط جدا شده، نشون میده حتی این موهای سبز و اون ماتیک قرمز نمی تونه  حداقل این ۷ دهه عمرشو بپوشونه . اما باز به خودم میگه درسته پیره اما دلش زنده اس و باز یاده جادوگرای تو هری پاتر می افتم اونم از اون بدجتس هاشون 🤦‍♀️ واقعا چرا؟