عطر جاده ...
تمام روز مثل شف های رستوران ها بی وقفه جلو اجاق گاز بودم ، ساعت ۶ بود که سفره رنگینی پهن شد، با سرو سلف غذاها مخالفت کردم، دلم میخواست مثل بچگیام دور هم سر یه سفره بشینیم و عطر آش ترش، کشک بادمجون، ماکارونی و دارچین و کدو که کمی اینروزا قرتی تر دسر میشن، بپچه تو دماغم و با صدای قهقهه ها عصرونه بخوریم که دقیقا همونطور خوردیم . روز خوبی بود. عطر جاده طارم داشت و سبزی کوهی. فک کنم تو ذهن همه امون صدای دایره داشت پخش می شد و آواز "بو داغدا مارال گئزر"!
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۰ ساعت 0:23 توسط دوده
|
برای کسانی که می خواهند بدانند من چگونه دوده شدم: . اولین خمیازه را که لوکوموتیو کشید تا چشمانش را برای بیدار شدن باز کند از اعماق حلقوم دودکشش دوده ای با فشار به بیرون پرتاب شد او باقیمانده سوخت دیشب بود سیاه و کوچک دوده به راحتی همه جا می رفت و پنهان میشد دوده دوده بود.ولی این دوده من نبودم نه از حلقوم دودکش لوکوموتیو بیرون آمده ام ونه در دهان دودکش لوله بخاری ای گیر کرده ام !اصلا نمی دانم چگونه دوده شدم!5 ماه فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که من هم بعنوان یک دوده میتوانم وبلاگی داشته باشم تا حرف های ناگفته ام را در آن بنویسم البت هنوز هم نمی دانم از کجای مصایب دوران باید نوشت! و قلبم برای تمامی آنهایی که مصیبت دیده چرخ دورانند میسوزد و از سوراخ هایش دالانی باز میشود به اندازه یک دوده. راستی قلب من ساخته از مجموعه دوده هاست .مواظب باشید دست نزنید سیاه میشوید.