زمان
هميشه زمان به دادمان مي رسد چون پرستاري كه رنج جنگ به جان خريده و مادرانه در ميدان نبرد زير باران گلوله از سربازها مراقبت مي كند. زمان نيز مرهم مي گذارد روي زخم ها، هر چقدر عميق، هر چقدر دردناك، دردشان را كم كمك ساكت مي كند. اگر زمان مي ايستاد شايد هجمه خاطرات ما را ديوانه مي كرد. شايد هجومي سهمگين ، برق آسا و ناگهان....!
انسان به مثابه كشته اي مصله بر روي زمين مي ماند.
زمان به فريادم رس! بگذر! از تنگه بگذر! كه سخت غريبانه در آن گرفتارم.
كربن: La Mer درك ماسن را بشنويد.
كربن:
نخفته ایم که شب بگذرد ، سحر بزند
که آفتاب چو ققنوس ، بال و پر بزند
نخفته ایم که تا صبح شاعرانه ی ما
ز ره رسیده و همراه عشق ، در بزند
"حسين منزوي"
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 10:35 توسط دوده
|
برای کسانی که می خواهند بدانند من چگونه دوده شدم: . اولین خمیازه را که لوکوموتیو کشید تا چشمانش را برای بیدار شدن باز کند از اعماق حلقوم دودکشش دوده ای با فشار به بیرون پرتاب شد او باقیمانده سوخت دیشب بود سیاه و کوچک دوده به راحتی همه جا می رفت و پنهان میشد دوده دوده بود.ولی این دوده من نبودم نه از حلقوم دودکش لوکوموتیو بیرون آمده ام ونه در دهان دودکش لوله بخاری ای گیر کرده ام !اصلا نمی دانم چگونه دوده شدم!5 ماه فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که من هم بعنوان یک دوده میتوانم وبلاگی داشته باشم تا حرف های ناگفته ام را در آن بنویسم البت هنوز هم نمی دانم از کجای مصایب دوران باید نوشت! و قلبم برای تمامی آنهایی که مصیبت دیده چرخ دورانند میسوزد و از سوراخ هایش دالانی باز میشود به اندازه یک دوده. راستی قلب من ساخته از مجموعه دوده هاست .مواظب باشید دست نزنید سیاه میشوید.