این روزها

دمپاییامو درآوردم و دارم روی سرامیک های خنک راه میرم بلکه یه کم خنکی بره تو جونم . بعد از مارتن ثبت ماسک N95 تو یه سایت که تقریبا ۴۰ دقیقه وقتمو گرفتم حسابی کلافه ام. انگار این خنکی سرامیک ها قراره معجزه کنه. اینستاگرام که وا میکنی حجمه اخبار بد به رگبار می بندت و اینجاست که می بینم اون بلاگره چقد درست نوشته از تهران مخوف . اینجام وضع خوب نیست و دو ماه تا اوج پیک راه داریم. همه ترسیدن همه فکر واکسنن البته این همه ای که من میگم شامل عده محدود خانواده و دوستامه وگرنه که بقیه مردم حتی ماسک ام نمیزنن. باید دید از این کویر وحشت چند میلیارد نفر جون سالم به در میبرن . 

 

کربن : دلم روزهای شاد و رنگی رنگی میخواد . 

دلی

تو تراس نشستم و دارم حوادث این چند وقت مرور می کنم. درسته که کلی بلا سرمون اومده، ولی همه اشون عاقبت بخیر شدن و همونقدرم اتفاق خوب برامون افتاده. کف پاهامو گذشتم رو میله ها تا خنکی از دستم در نره که یهو یه ۳۰ ثانیه از به فیلم تو اینستاگرام دیدم که یه خانوم چادری پشت یه دفتری نشسته داره شنود می کنه . یاده خاطرات خودم از شنود به سبک دفتر کار قبلی ام افتادم.

اوایل فک می کردم چون من خبرنگارم و همیشه شارژر دارم تو اون اداره همه گوشیاشونو میارن اتاق ما و دقیقا رو میز من میزنن شارژ تا اینکه یه روز همکارم گفت بنده خدا گوشیاشونو میزنن رو رکورد و میرن تاصحبت هاتو ضبط کنن. خدای بزرگ ، دهنم باز مونده بود مگه میشد . 

یه روزم گفتم فلانی رو می بینی چه بی خیاله صبح تا شب با اون چادرش داره تو سالن ها برا خودش میچرخه و حتی از گوشیش خبر نداره فقط بالای ۱۰ بار تو اتاق ما جا گذاشته اش برگشت گفت چرا شما انقد ساده این اون گوشیشو عمدا جا میذاره که صدای شما رو ضبط کنه ببینه تو اتاق چی می گین . اونجا بود که فهمیدم خیلی آدم ساده ایم! 

 

 

کربن: مرداد به این خنکی! عجیبا غریبا! بخدا که از ۱۰ تا بهار این شبا خنکتر و قشنگ تره . کاش همیشه مرداد انقد خنک باشه . 

خانه جدید

و بالاخره رَستم! از مرکز شهر با آن شلوغی و هیاهویش و آن پیاده راه مزخرف که به هر چه می ماند الا پیاده راه. خانه جدید را دوست دارم . از آن خانه فقط ما آمده ایم و فرش ها و عتیغه ها و خاطره ها، باقی هر چه بود در گذشته ماند . 

محله آرام و جدیدمان را دوست دارم. از پیاده روی های عصرگاهی و بی ماسک اش تا تراس دلنشینش رو به فضای سبز پشت خانه که می توانی روی صندلی بنشینی و پاهایت را هره تراس بگذاری و چراغ های شهر را بنگری. 

 

کربن: زندگی نو