دلی
تو تراس نشستم و دارم حوادث این چند وقت مرور می کنم. درسته که کلی بلا سرمون اومده، ولی همه اشون عاقبت بخیر شدن و همونقدرم اتفاق خوب برامون افتاده. کف پاهامو گذشتم رو میله ها تا خنکی از دستم در نره که یهو یه ۳۰ ثانیه از به فیلم تو اینستاگرام دیدم که یه خانوم چادری پشت یه دفتری نشسته داره شنود می کنه . یاده خاطرات خودم از شنود به سبک دفتر کار قبلی ام افتادم.
اوایل فک می کردم چون من خبرنگارم و همیشه شارژر دارم تو اون اداره همه گوشیاشونو میارن اتاق ما و دقیقا رو میز من میزنن شارژ تا اینکه یه روز همکارم گفت بنده خدا گوشیاشونو میزنن رو رکورد و میرن تاصحبت هاتو ضبط کنن. خدای بزرگ ، دهنم باز مونده بود مگه میشد .
یه روزم گفتم فلانی رو می بینی چه بی خیاله صبح تا شب با اون چادرش داره تو سالن ها برا خودش میچرخه و حتی از گوشیش خبر نداره فقط بالای ۱۰ بار تو اتاق ما جا گذاشته اش برگشت گفت چرا شما انقد ساده این اون گوشیشو عمدا جا میذاره که صدای شما رو ضبط کنه ببینه تو اتاق چی می گین . اونجا بود که فهمیدم خیلی آدم ساده ایم!
کربن: مرداد به این خنکی! عجیبا غریبا! بخدا که از ۱۰ تا بهار این شبا خنکتر و قشنگ تره . کاش همیشه مرداد انقد خنک باشه .
برای کسانی که می خواهند بدانند من چگونه دوده شدم: . اولین خمیازه را که لوکوموتیو کشید تا چشمانش را برای بیدار شدن باز کند از اعماق حلقوم دودکشش دوده ای با فشار به بیرون پرتاب شد او باقیمانده سوخت دیشب بود سیاه و کوچک دوده به راحتی همه جا می رفت و پنهان میشد دوده دوده بود.ولی این دوده من نبودم نه از حلقوم دودکش لوکوموتیو بیرون آمده ام ونه در دهان دودکش لوله بخاری ای گیر کرده ام !اصلا نمی دانم چگونه دوده شدم!5 ماه فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که من هم بعنوان یک دوده میتوانم وبلاگی داشته باشم تا حرف های ناگفته ام را در آن بنویسم البت هنوز هم نمی دانم از کجای مصایب دوران باید نوشت! و قلبم برای تمامی آنهایی که مصیبت دیده چرخ دورانند میسوزد و از سوراخ هایش دالانی باز میشود به اندازه یک دوده. راستی قلب من ساخته از مجموعه دوده هاست .مواظب باشید دست نزنید سیاه میشوید.