موضوع این نوشته بخودی خود عجیب است. هیچ آدم عاقلی از نانوشته هایش که قصدی برای نوشتنشان هم ندارد ، نمی نویسد. اما من اینجا می خواهم بگویم چرا نمی نویسم. 

نمی نویسم چون حس کرختی عجیبی مرا احاطه کرده، مثل رستن! مثل نفس کشیدن بعد از غرق شدن! دقیقا همان نجات پیدا کردن شاید! مثل آزادی از زندان بعد از سالیان سال اسارت! اصلا مثل خوده زندگی! 

نمی نویسم چون حس کسی را دارم که از کابوسی چشم وا کرده و خود را دنیای آرامش بخش اتاقش یافته و از خوشحالی زبانش بند آمده است. مثل همانی که شاکر است که همه اش خواب بوده. 

دوباره برای دوده خواهم نوشت. کرختی دوست داشتنی دارم. مثل بیداری یک خرس از خواب زمستانی! یک خمره عسل لطفا! 😜