وقتی نمی نویسی از چه چیزی نمی نویسی!
موضوع این نوشته بخودی خود عجیب است. هیچ آدم عاقلی از نانوشته هایش که قصدی برای نوشتنشان هم ندارد ، نمی نویسد. اما من اینجا می خواهم بگویم چرا نمی نویسم.
نمی نویسم چون حس کرختی عجیبی مرا احاطه کرده، مثل رستن! مثل نفس کشیدن بعد از غرق شدن! دقیقا همان نجات پیدا کردن شاید! مثل آزادی از زندان بعد از سالیان سال اسارت! اصلا مثل خوده زندگی!
نمی نویسم چون حس کسی را دارم که از کابوسی چشم وا کرده و خود را دنیای آرامش بخش اتاقش یافته و از خوشحالی زبانش بند آمده است. مثل همانی که شاکر است که همه اش خواب بوده.
دوباره برای دوده خواهم نوشت. کرختی دوست داشتنی دارم. مثل بیداری یک خرس از خواب زمستانی! یک خمره عسل لطفا! 😜
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۸ ساعت 0:21 توسط دوده
|
برای کسانی که می خواهند بدانند من چگونه دوده شدم: . اولین خمیازه را که لوکوموتیو کشید تا چشمانش را برای بیدار شدن باز کند از اعماق حلقوم دودکشش دوده ای با فشار به بیرون پرتاب شد او باقیمانده سوخت دیشب بود سیاه و کوچک دوده به راحتی همه جا می رفت و پنهان میشد دوده دوده بود.ولی این دوده من نبودم نه از حلقوم دودکش لوکوموتیو بیرون آمده ام ونه در دهان دودکش لوله بخاری ای گیر کرده ام !اصلا نمی دانم چگونه دوده شدم!5 ماه فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که من هم بعنوان یک دوده میتوانم وبلاگی داشته باشم تا حرف های ناگفته ام را در آن بنویسم البت هنوز هم نمی دانم از کجای مصایب دوران باید نوشت! و قلبم برای تمامی آنهایی که مصیبت دیده چرخ دورانند میسوزد و از سوراخ هایش دالانی باز میشود به اندازه یک دوده. راستی قلب من ساخته از مجموعه دوده هاست .مواظب باشید دست نزنید سیاه میشوید.