فرياد در سكوت

زير چشم هايم سايه انداخته. خسته ام. به الف هاي سركشي نگاه مي كنم كه روي كاغذ رژه مي روند. اين كلمات در هم پيچيده كه بر روي كاغذ كش امده اند مثه دقايق عمر من مي مانند. پر فراز و نشيب. گاه زيبا و گاه در قهقرا...

زير چشم هايم سايه انداخته، خسته ام. كاج مطبق زيبايي همسايه ام بود. اين روزها دارد خشك مي شود. مثه شاخه رز زيبايم. خدايا مددي، مددي، مددي...

زير چشم هايم سايه انداخته، خسته ام. چشم هايم نمي خندد. تمام وجودم سكوت است. مي خندم ولي درونم ساكت است. حرف ميزنم در سكوت. راه مي روم در سكوت. فرياد مي زنم در سكوت و اين منم زني زيبا در امتداد فصلي سرد. تنها گرماي زندگي ام به رنگ عسل در چشم هايم جاريست . در اعماق آنها نيز سكوت است، سكوت مطلق...

شادي

تو مغازه واستادم و دارم به كوهي از شوميزاي مشكي كه فروشنده برام آورده نگاه مي كنم. تو انتخابه اينكه كدومو پرو كنم موندم كه يهو يه صداي قشنگ آشنا صدام ميزنه. "الهه جوون" مي چرخم با چشماي سبز روشن و موهاي زيتونيش زل زده بهم. يهو از خوشحالي صداش مي كنم شااااادي و بعد ميپره تو بغل ام. با دوست پسرش اومده يه شوميز بخره برا تولدش. وقتي ميگم 13 اسفند ديگه، ميگه پس يادته هنوز. مي گم آره انار خوشگلم. با هم شوميزا رو دوره مي كنيم كه ميبينم يه تاج رو انگشت اشاره  اش و دو تا خط موازي رو انگشت شصتش تاتو كرده. رو پوست به اين سفيدي بد جور تو چشه تاتوها. يه سقلمه ميزنم بهش و ميگم بچه مگه تو دفتر نقاشي آخه، نگام ميكنه و ميخنده...

توپول شده حسابي، ميگم چطور اينهمه چاق شدي تو! ميگه قرص ضد افسردگي ميخوردم چاقم كرد! 14 كيلو! ميكشمش كنارو ميگم لااقل پيش دوست پسرتو و مردم هعي اين حرفا رو تكرار نكن! بي خيال ميگه نه! ميدونه! حالا كه چاق شده جاي زخم آبله مرغونش وسط ابروهاش مشخص تر شده، ابروها رو هاشور كرده و لباهاي نازنينشم ژل زده و نابود كرده، يه آن سرم سوووت ميكشه وقتي ميگه رفيقتو تنها گذاشتي معلومه اين شكلي ميشم ديگه!

تو پرو جمعي داريم لباس مي پوشيم. بلوزشو درمياره كه يهو مي بينم رو پشتش دقيقا روي ستون فقراتش با خط بريل يه چيزي تاتو كرده. ميكوبم پشتش مي گم شاااادي اين چيه؟! ميگه قشنگ شده نه؟ شكل لطيفه شدم تو اون سريال تركيه... و مي خنده و من فقط به زور ناراحتيمو پنهون مي كنم!

...

آمدم بنويسم ديدم حرف هاي زيادي براي نوشتن دارم. پس بي خيال نوشتن مي شوم.

كربن: من دوست دارم خودم باشم، سانسور نشوم، حرف هاي خوده واقعي ام را بزنم. جمع مكسر الفاظ پشت نقاب نباشم. مي شود؟ رو بازي مي كنم. دروغ دونگ در كارم نيست. بي شيله پيله و پيدا. نمي شود؟؟

زنگ در

خواب می بینم. تو خوابم دارن در میزنن. درو باز می کنم. اما بازم دارن در میزنن. پلکام زیادی سنگینه. انگار یه کوه روشونه. در میزنن. بین خواب و بیداری میفهمم واقعا دارن در میزنن. نمی دونم چند بار زنگ درو میزنن که یهو با هول و ولا از جام میپرم. مامان خونه نیست. حتما اونه پشت در مونده. کلید آیفونو میزنم و بر می گردم رو تخت. پلکام سنگینه، دوباره خوابم میبره...

نشستم رو کاناپه و با گوشیم ور میرم. هنوز خوابم. اما مامان امون نمیده. پاشو دیگه، برو خرید. ساعت از هفت شب گذشته. چهار بسته ماکارونی یادت نره. میگم چه خبره مامان مگه قراره قحطی بیاد؟ میگه نه عیدم نزدیکه. چند روزیه امر بهش مسجل شده که عید قراره قحطی بیاد و داریم آذوقه ذخیره می کنیم. حوصله حرف زدن ندارم و مامان ول کن نیست. تو کسری از ثانیه لباسامو می پوشم و بی رنگ و رو میزنم بیرون تا سفارشات مامان بیشتر نشده...

دارم شام میپزم. حوصله ندارم. هنوز شامم آماده نشده که مامان میگه حاج خانوم تا ۹ و نیم میاد! فقط ۱۰ دقیقه مونده خوب!مامان میگه داره میاد تو قبض هاشو تلفنی پرداخت کنی. زود باش شامتو بخور. هول هولکی شام میخورم و بعدش مثه دخترای خوب میشینم پیششون.  حاج خانوم میگه به من اس ام اس زدن یاد بده الهه خانوم. یه آن سرم گیج میره، خدای بزرگ اینو دیگه کجای دلم بزارم. بعد سه سال تازه بلای استفاده از آی پد حاج خانوم حل شده این دیگه چه بلایی بود خداااا! تمام مدت به این فک می کنم که من چه گناهی کردم که انقد با همسن و سالای خودم دم خورم....

 

کربن: نوش آفرین یه آهنگ "زنگ در " داره. خوبه دوسش داستم. این روزا تو موده لاچین رشید بهبودافم. یاد قدیما کردم...

تو می تونی ...

داره خرم می کنه. مثل همیشه میگه آفرین الهه! این تکه کلامشه. تو می تونی برام بخری و تکرار میکنه فقط "کو آموکسی کلاو" خوبم می کنه. چشمم به اتوبانه. بهش می گم بی نسخه نمی دن گلی،  بابا جان، برو دکتر و بعد باز تکرار میشه آفرین الهه! تو می تونی و علی رغم اصرارهای من که خودم میخرم یه کارت بی رمز میده دستم.بالاخره خر می شم. 

از ماشین پیاده می شم، وارد داروخانه که می شم می بینم جلوی پیشخوان ها خیلی شلوغه، همینطور دارم فک میکنم که چطوری واسه اون بچه آنتی بیوتیک بی نسخه بگیرم . جلو پیشخوام فروش لوازم آرایشی که می رسم میبینم فروشنده داره یک کرم مرطوب کنن رو ۴۰ تومن به یه خانومی می فروشه، کرمی که من هفته قبلش ۳۲ تومن خریدم. داروهای آزادم همینجا میفروشن. یهو طاقت نمیارم و میگم چه گرون شده من از وقتی ۸ تومن بود می خریدم تا هفته پیش که ۳۲ تومن بود. یه هفته ای اووووه... که فروشنده دوباره نگاهی به قفسه ها می کنه و با نگاهی جدی میگه ۳۸ تومن ببخشید، گرون شده! و بهم میگه داروهای بی نسخه اینجوری  رو از کجا باید بگیرم...

قیافه عاقل اندر سفیهی به خودم میگیرم و میگم ببخشید آقای دکتر، خواهر من دیشب کو آموکسی کلاوی که دکتر براش نوشته رو گم کرده چه کنیم؟؟! یه طوری می گم انگار خواهرم خیلی گیجه! دکتره نگام میکنه میگه چاره ای نیست بی نسخه میدم!

بر میگردم تو ماشین جعبه قرص و کارت بی رمزو پرت میکنم سرش میگم بیا به خاطر توعه لعنتی دروغگو شدم! آفررررین الهه من بهت ایمان دارم! خوشحال می خنده و منم به خواهر گیجی که دارم فک می کنم...

یک شب دیگر

ک سرفه های کوتاهم دوباره برگشته. لعنت به این معده بازیگوش. هر چند باید بگویم قرص های ویتامین خارجی هم کم از سنگ خارا نیستند. مامان فک می کند به خاطر آلرژی است و دست به کار می شود که یک تلفست به تجویز خودش به زور به خوردم دهد. این مدلش است و اگر بگویم نمی خورم چنان میگوید مرگ من که درجا دهانم را باز می کنم، حتی اگر سیانور لای دو انگشت شصت و اشاره نگه داشته باشد. چه کنم، مادرم است...

کربن: چند وقتی است یک آهنگ در تمام نسوج بدنم رخنه کرده، "یک شب دیگر" سلن دیون را حتما گوش دهید. شک نکنید لذت خواهید برد. من ترجمه این آهنگ را با دخل و تصرف در انتهای این پست می گذارم. ترجمه کار من نیست و از یک وبلاگ دیگر برداشته ام که به محض یافتن منبع اش در اینجا می نویسم.

 

یک عکس، یک دوران دیگه، سخت میشه باور کرد، اما همین دیروز بود!

خاطرات در ذهنم و چهره های کودکی در عکس و چهره من در آینه!

آه! شکایت نمی کنم

لازم نیست بترسی

زندگی مارو نازپرورده کرده بود

شاید سختی های زیادی رو در مواجهه با وقایع زندگیمون تحمل کردیم

آه خدای من! من سهمم رو از مشکلات ادا کردم

خیلی زیاد و به شکل های مختلف.

اما وقتی که خوب و پر انرژی زندگی می کنیم

گذر زمان رو از یاد می بریم 

درست وقتی که به آرومی مسیری رو تو یه فضای باز و وسیع گم می کنیم

فرصتمون برای خو گرفتن به زندگی خیلی کوتاهه و بعد باید بذاریم و بریم...

آه ای کاش بتونیم 

یه شبه دیگه

یه ساعته دیگه

حتی یه قطره اشک دیگه از سره شادی داشته باشیم

یک لطف و مهربونی

مثل یه شاخه گل

یک نفس

یا حتی یک اشتباه دیگه

خیلی کوتاه برای با هم بودن

بدون حضور غریبه ها 

تا بتونیم همه چیزو به هم بگیم و فقط یک لحظه سکوت

یک مرور و خلاصه دیگه

خواسته زیادی نیست اگه بخوایم زمان یک لحظه بایسته اگرچه که خیلی دیره

خیلی از مردم زمان رو هدر میدن

خیلی ها از دستش میدن یا ازش رد میشن

خیلی ها با ساختن رویاهاشون به خودشون دروغ میگن و لحظاتی در رویا میرن

اما من حاضرم جامو رو تو بهشت بدم 

فقط برای اینکه اینجا روی زمین بودن رو فراموش کنم 

و روزی که تو رو از دست دادم رو ...

 

کربن: سلن دیون اینو برا مرگ همسرش خونده و اینکه ای کاش یک فرصت دیگه بهشون داده می شد...

پنجره لعنتی

درک درستی از زمان و مکان ندارم. فقط میشنوم مامانم داره صدام میکنه. یه بله می گم و سرمو از زیر پتو میارم بیرون، میبینم با پالتوی توسی و چادر مشکی بالا سرم واستاده. یه پلاستیک سفید دسشه که نشون میده رفته خرید.  "الهه پاشو دیگه بسه". تازه یادم میاد که بعد از رسیدن به خونه بی وقفه رفتم تو رختخواب. پنجره لعنتی. "چرا سرتو گذاشتی پایین تخت؟" به سختی جواب میدم آفتاب بود چشمو اذیت میکرد. نمی دونم این جملاتو میگم یا نه اما مطمئنم همچین چیزی باید میگفتم. دو تا جوراب توسی از پلاستیک در میاره اولی با گل لیمویی، دومی با گل صورتی و میگیره پیش دماغم. میخندم مرسییی منتهی نمی دونم میگم مرسی با نه!

ساعت پنج و نیم عصره تازه بیدار شدم به ضرب مامان بی وقفه پشت میز آشپزخونه نشستم ناهار بخورم که هر چه زودتر جواب آزمایششو ببرم دکتر. بعد دو تا مسکن هنوز ملاجم به خاطر یخ زدگی دیشب درد میکنه! پنجره لعنتی! سبزی قرمه سبزی جدید مزه همیشگی رو نداره اما چاره ای نیست میخورم، گشنه امه. مامان دور میز میچرخه و خریداشو میشمره. و من هر یه قاشق یه بار میگم "چشم" "می خرم" "می گیرم" "بله لازمه" و بالاخره مامان تو قاشق آخر از مدار دور میز خارج میشه و میره تو پذیرایی...

 

کربن: این روزنوشتا یه جورایی خوبه یه جورایی بد. پر از غلط املایی و انشایی و نگارشی چون همه رو هول هولکی می نویسم. این یکی استثنائا ادیت شد.

هوا سرد است...

هوا سرد است. در داروخانه نشسته ام. زنی جوان با یک کودک و نوزادی در آغوش وارد میشود. بچه گریه می کند، نیمکت داروخانه به آرامی تکان تکان می خورد و صدایی آرام، پیوسته "لا لا لا لا" می گوید. با هر "لا" یکبار نیمکت تکان می خورد. کم کم صدای گریه بچه فروکش می کند و نوزاد چند ماهه به خوب می رود. باید بگویم مادران پیامبران عالمند. عجب کراماتی دارند. با چند آوا و چند تکان کودکی دلگیر را آرام می کنند. من نیز از تبار پیامبران زمینی ام البته فعلا محلی برای کرامت نیست.

هوا سرد است. برای اولین بار به خاطر کولر سرما دمنده زمستانی جایم را عوض می کنم و اورکتم را می پوشم. در حاله نوشتنم که مردی با موهای چرب و بوی چراغ علاءالدین و سیگار وارد می شود. لباس هایش تک به تک شیک و گران است اما کثیف. جوراب نپوشیده و کالجی آبی نفتی به پا دارد. سردم است. به این فکر می کنم که ای کاش زودتر برود. بوی دود و چراغ کلافه ام می کند. پنجره را باز می کنم و چانه ام را با دست نگه میدارم نلرزد. دما ۱۰ درجه زیر صفر است. کاش مرد کثیف زودتر برود. سردم است...

هوا سرد است اما داخل خانه اش گرم گرم است.روی کاناپه دو نفره دراز کشیده ام آنها هم در فضایی کمتر از یک متر به کاناپه چسبیده اند. میگوییم جا برا نشستن ندارید شما دو تا روی سرامیک نشسته و به من چسبیده اید. با موهای مشکی و بینی قرمز میگوید نه اینطوری تاثیر مذاکراتمان بیشتر است. به رد دستمال و پوست کنده شده اطراف بینی اش نگاه می کنم و فاتحه خودم را میخوانم. تا یک ساعت قبل سر کار بودم. خسته ام. همین لحظه ای چشم هایم را روی هم میگذارم که صدایی بلند میگوید "اشک " داریم حرف میزنیمااا و من دوباره چشم هایم را باز می کنم. در کنارشان آرامش دارم. ما سه نفر...