هوا سرد است...
هوا سرد است. برای اولین بار به خاطر کولر سرما دمنده زمستانی جایم را عوض می کنم و اورکتم را می پوشم. در حاله نوشتنم که مردی با موهای چرب و بوی چراغ علاءالدین و سیگار وارد می شود. لباس هایش تک به تک شیک و گران است اما کثیف. جوراب نپوشیده و کالجی آبی نفتی به پا دارد. سردم است. به این فکر می کنم که ای کاش زودتر برود. بوی دود و چراغ کلافه ام می کند. پنجره را باز می کنم و چانه ام را با دست نگه میدارم نلرزد. دما ۱۰ درجه زیر صفر است. کاش مرد کثیف زودتر برود. سردم است...
هوا سرد است اما داخل خانه اش گرم گرم است.روی کاناپه دو نفره دراز کشیده ام آنها هم در فضایی کمتر از یک متر به کاناپه چسبیده اند. میگوییم جا برا نشستن ندارید شما دو تا روی سرامیک نشسته و به من چسبیده اید. با موهای مشکی و بینی قرمز میگوید نه اینطوری تاثیر مذاکراتمان بیشتر است. به رد دستمال و پوست کنده شده اطراف بینی اش نگاه می کنم و فاتحه خودم را میخوانم. تا یک ساعت قبل سر کار بودم. خسته ام. همین لحظه ای چشم هایم را روی هم میگذارم که صدایی بلند میگوید "اشک " داریم حرف میزنیمااا و من دوباره چشم هایم را باز می کنم. در کنارشان آرامش دارم. ما سه نفر...
برای کسانی که می خواهند بدانند من چگونه دوده شدم: . اولین خمیازه را که لوکوموتیو کشید تا چشمانش را برای بیدار شدن باز کند از اعماق حلقوم دودکشش دوده ای با فشار به بیرون پرتاب شد او باقیمانده سوخت دیشب بود سیاه و کوچک دوده به راحتی همه جا می رفت و پنهان میشد دوده دوده بود.ولی این دوده من نبودم نه از حلقوم دودکش لوکوموتیو بیرون آمده ام ونه در دهان دودکش لوله بخاری ای گیر کرده ام !اصلا نمی دانم چگونه دوده شدم!5 ماه فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که من هم بعنوان یک دوده میتوانم وبلاگی داشته باشم تا حرف های ناگفته ام را در آن بنویسم البت هنوز هم نمی دانم از کجای مصایب دوران باید نوشت! و قلبم برای تمامی آنهایی که مصیبت دیده چرخ دورانند میسوزد و از سوراخ هایش دالانی باز میشود به اندازه یک دوده. راستی قلب من ساخته از مجموعه دوده هاست .مواظب باشید دست نزنید سیاه میشوید.