هوا سرد است. در داروخانه نشسته ام. زنی جوان با یک کودک و نوزادی در آغوش وارد میشود. بچه گریه می کند، نیمکت داروخانه به آرامی تکان تکان می خورد و صدایی آرام، پیوسته "لا لا لا لا" می گوید. با هر "لا" یکبار نیمکت تکان می خورد. کم کم صدای گریه بچه فروکش می کند و نوزاد چند ماهه به خوب می رود. باید بگویم مادران پیامبران عالمند. عجب کراماتی دارند. با چند آوا و چند تکان کودکی دلگیر را آرام می کنند. من نیز از تبار پیامبران زمینی ام البته فعلا محلی برای کرامت نیست.

هوا سرد است. برای اولین بار به خاطر کولر سرما دمنده زمستانی جایم را عوض می کنم و اورکتم را می پوشم. در حاله نوشتنم که مردی با موهای چرب و بوی چراغ علاءالدین و سیگار وارد می شود. لباس هایش تک به تک شیک و گران است اما کثیف. جوراب نپوشیده و کالجی آبی نفتی به پا دارد. سردم است. به این فکر می کنم که ای کاش زودتر برود. بوی دود و چراغ کلافه ام می کند. پنجره را باز می کنم و چانه ام را با دست نگه میدارم نلرزد. دما ۱۰ درجه زیر صفر است. کاش مرد کثیف زودتر برود. سردم است...

هوا سرد است اما داخل خانه اش گرم گرم است.روی کاناپه دو نفره دراز کشیده ام آنها هم در فضایی کمتر از یک متر به کاناپه چسبیده اند. میگوییم جا برا نشستن ندارید شما دو تا روی سرامیک نشسته و به من چسبیده اید. با موهای مشکی و بینی قرمز میگوید نه اینطوری تاثیر مذاکراتمان بیشتر است. به رد دستمال و پوست کنده شده اطراف بینی اش نگاه می کنم و فاتحه خودم را میخوانم. تا یک ساعت قبل سر کار بودم. خسته ام. همین لحظه ای چشم هایم را روی هم میگذارم که صدایی بلند میگوید "اشک " داریم حرف میزنیمااا و من دوباره چشم هایم را باز می کنم. در کنارشان آرامش دارم. ما سه نفر...