دو روایت
هوا آنقدر بهاريست كه از جلوي گورستان هم با هواي بهار رد مي شوم. چشمم به دو زن جوان مي خورد كه بر روي سنگي بر گوري نشسته اند و گريه مي كنند. از تكان هايي كه مي خورند ميزان اندوهشان مشخص است. درخت هاي خيس و شسته گورستان هم حتي خبر بهار را شنيده اند. بهار غصه های آنها را هم در فضای گورستان بلعیده است.
کمرم درد میکند، اولین بار است انقدر بد حالم. از صبح دو بار مجبور شده ام تا طبقه سوم بروم. امروز در اداره همه بد حالند. همه خانومها. انگار مثل ویروس از یک زن شروع شده و پس از برخورد با همدیگر منتشر شده است. منم که راسا ویروسی داخلی شده ام و دنبال یک قبله دست نخورده تر و تمیز برای مرگی آرام میگردم.
کربن: دو پاراگراف اول را دیروز نوشته بودم منتهی نشد که به فرجام برسد. امرور برعکس دیروز هوا دلگیر و ابریست و من هیچ تمایلی به شیطنت ندارم.
برای کسانی که می خواهند بدانند من چگونه دوده شدم: . اولین خمیازه را که لوکوموتیو کشید تا چشمانش را برای بیدار شدن باز کند از اعماق حلقوم دودکشش دوده ای با فشار به بیرون پرتاب شد او باقیمانده سوخت دیشب بود سیاه و کوچک دوده به راحتی همه جا می رفت و پنهان میشد دوده دوده بود.ولی این دوده من نبودم نه از حلقوم دودکش لوکوموتیو بیرون آمده ام ونه در دهان دودکش لوله بخاری ای گیر کرده ام !اصلا نمی دانم چگونه دوده شدم!5 ماه فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که من هم بعنوان یک دوده میتوانم وبلاگی داشته باشم تا حرف های ناگفته ام را در آن بنویسم البت هنوز هم نمی دانم از کجای مصایب دوران باید نوشت! و قلبم برای تمامی آنهایی که مصیبت دیده چرخ دورانند میسوزد و از سوراخ هایش دالانی باز میشود به اندازه یک دوده. راستی قلب من ساخته از مجموعه دوده هاست .مواظب باشید دست نزنید سیاه میشوید.