دردی در گذشته شخم میخورد
از هر اتاق که به اتاقی دیگر قدم میگذارم دردی در گذشته شخم می خورد. در تک تک طاقچه ها، درهای قدیمی، پستو ها و حتی سنگفرش های حیاط... . قلبم هی تند و تندتر میزند. خاطرات محاصره ام کرده اند. تنها نیستم. خودم را کنترل میکنم. کسی رویدادی از آن خانه روایت می کند. برای من خاطره اسن. حاطره ای مرگ زده، خاطره ای غم زده ...
تک به تک لمبه ها را با دستمال خیس تمیز می کنم، انگار چهره نمایان می کنند و به رویم میخندند. یادم نمی رود چگونه نجاتشان دادم. شاید برای همین به رویم میخندند. من منجی ام! منجی اینها. کسی که جانش را یه خاطر انداخته برای همین چند تا سقف خاطره پر کن و باز دردی در گذشته شخم می خورد...
کربن: بعضی روزها بغض آلود است مثل امروز، باید نوشت. از دردهای کهنه، از بغض های فروخورده، از حرف های ناگفته ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 21:5 توسط دوده
|
برای کسانی که می خواهند بدانند من چگونه دوده شدم: . اولین خمیازه را که لوکوموتیو کشید تا چشمانش را برای بیدار شدن باز کند از اعماق حلقوم دودکشش دوده ای با فشار به بیرون پرتاب شد او باقیمانده سوخت دیشب بود سیاه و کوچک دوده به راحتی همه جا می رفت و پنهان میشد دوده دوده بود.ولی این دوده من نبودم نه از حلقوم دودکش لوکوموتیو بیرون آمده ام ونه در دهان دودکش لوله بخاری ای گیر کرده ام !اصلا نمی دانم چگونه دوده شدم!5 ماه فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که من هم بعنوان یک دوده میتوانم وبلاگی داشته باشم تا حرف های ناگفته ام را در آن بنویسم البت هنوز هم نمی دانم از کجای مصایب دوران باید نوشت! و قلبم برای تمامی آنهایی که مصیبت دیده چرخ دورانند میسوزد و از سوراخ هایش دالانی باز میشود به اندازه یک دوده. راستی قلب من ساخته از مجموعه دوده هاست .مواظب باشید دست نزنید سیاه میشوید.