سر درد
سرم درد میکنه، تو تاکسی بغل دست راننده نشسته ام که یهو ماشینو میکشه بغل و تو گوشم داد میزنه تا مقدم بیشتر نمی رم. اون مسافره میگه نه و منم چشم چپمو جمع می کنم. انگار صداش از وسط مردمک چشمم زد بیرون. تو هوا به این خوبی بخاری زده، دارم بالا مییارم
سرم درد میکنه، سخنران اول بعد ۴۵ دقیقه از رو سن میاد پایین. مجری فقط در حاله محترم محترم گفتنه از " مدیرکل محترم.. اداره کل محترم... درخواست می کنیم تشریف بیاروند و برای حضار محترم سخنرانی کنند" . مدیر محترم میاد یک ربع تشکر می کنه از همه و نهایتا در و دیوار و بعد تازه سخنرانیشو شروع میکنه. تا ۴۵دقیقه میگذره. مسکن پیدا می کنم. از سر درد دارم بالا میارم.
سرم درد میکنه، شکل مرده هام ولی باید برم به کارام برسم. درب و داغون با چشایی که زیرش انگار دو تا پیاله آب بادمجون ریختن. میرسم تو اتاق بوی عدسی میپیچه تو دماغم. دل و روده ام بهم میپچه و شیرجه میزنم پنجره رو وا می کنم. بعد مدت ها میخوام تو این اوضاع برا دوده بنویسم. نمی دونم من برا دوده می نویسم یا دوده برای من. گم شدم. خسته ام. سرم درد میکنه...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 10:3 توسط دوده
|
برای کسانی که می خواهند بدانند من چگونه دوده شدم: . اولین خمیازه را که لوکوموتیو کشید تا چشمانش را برای بیدار شدن باز کند از اعماق حلقوم دودکشش دوده ای با فشار به بیرون پرتاب شد او باقیمانده سوخت دیشب بود سیاه و کوچک دوده به راحتی همه جا می رفت و پنهان میشد دوده دوده بود.ولی این دوده من نبودم نه از حلقوم دودکش لوکوموتیو بیرون آمده ام ونه در دهان دودکش لوله بخاری ای گیر کرده ام !اصلا نمی دانم چگونه دوده شدم!5 ماه فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که من هم بعنوان یک دوده میتوانم وبلاگی داشته باشم تا حرف های ناگفته ام را در آن بنویسم البت هنوز هم نمی دانم از کجای مصایب دوران باید نوشت! و قلبم برای تمامی آنهایی که مصیبت دیده چرخ دورانند میسوزد و از سوراخ هایش دالانی باز میشود به اندازه یک دوده. راستی قلب من ساخته از مجموعه دوده هاست .مواظب باشید دست نزنید سیاه میشوید.