دلم می ریزد، برف می بارد. یک آهنگ قدیمی به زبان فارسی از رشید بهبوداف در رم قدیمی ام پیدا کرده ام. از صبح گوش می کنم. ساعت از ۸ گذشته و من حس صحبت کردن ندارم. هدفون در گوشم تایپ می کنم. نگرانم. حوصله ندارم. گویی تمام اجنه های درونم به خواب رفته اند. هر آنچه که مرا دو صد چنان انرژی می داد. کاش یکی بیاید و بگوید هعی تو! مراقب خودت باش...

ساعت به یک ظهر نزدیک می شود. بیش از نیم ساعت است که پشت در اتاق مدیر کل نشسته ایم. این اتاق انتظار حس تعلیق به آدم میدهد. نمی دانی کاری که برایش آمده ای به سر انجام میرسد یا نه. آن در چرم کوبی مثل مرز دو کشور می ماند. نمی دانی از مرز خواهی گذشت یا نه . ما همه اسیر مرزهایم. در همه جا، همه وقت و با همه کس. من هنوز نمی دانم مرزها خوبند یا بد...

کربن: عجب حس خوبی دارد این سه نقطه، هر جمله ای که میگذاری انگار بقیه حرف هایت هم در آن سه نقطه به جان کلام ریخته ای.

کربن: روزگار غریبی است نازنین...