سه نقطه
دلم می ریزد، برف می بارد. یک آهنگ قدیمی به زبان فارسی از رشید بهبوداف در رم قدیمی ام پیدا کرده ام. از صبح گوش می کنم. ساعت از ۸ گذشته و من حس صحبت کردن ندارم. هدفون در گوشم تایپ می کنم. نگرانم. حوصله ندارم. گویی تمام اجنه های درونم به خواب رفته اند. هر آنچه که مرا دو صد چنان انرژی می داد. کاش یکی بیاید و بگوید هعی تو! مراقب خودت باش...
ساعت به یک ظهر نزدیک می شود. بیش از نیم ساعت است که پشت در اتاق مدیر کل نشسته ایم. این اتاق انتظار حس تعلیق به آدم میدهد. نمی دانی کاری که برایش آمده ای به سر انجام میرسد یا نه. آن در چرم کوبی مثل مرز دو کشور می ماند. نمی دانی از مرز خواهی گذشت یا نه . ما همه اسیر مرزهایم. در همه جا، همه وقت و با همه کس. من هنوز نمی دانم مرزها خوبند یا بد...
کربن: عجب حس خوبی دارد این سه نقطه، هر جمله ای که میگذاری انگار بقیه حرف هایت هم در آن سه نقطه به جان کلام ریخته ای.
کربن: روزگار غریبی است نازنین...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 12:45 توسط دوده
|
برای کسانی که می خواهند بدانند من چگونه دوده شدم: . اولین خمیازه را که لوکوموتیو کشید تا چشمانش را برای بیدار شدن باز کند از اعماق حلقوم دودکشش دوده ای با فشار به بیرون پرتاب شد او باقیمانده سوخت دیشب بود سیاه و کوچک دوده به راحتی همه جا می رفت و پنهان میشد دوده دوده بود.ولی این دوده من نبودم نه از حلقوم دودکش لوکوموتیو بیرون آمده ام ونه در دهان دودکش لوله بخاری ای گیر کرده ام !اصلا نمی دانم چگونه دوده شدم!5 ماه فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که من هم بعنوان یک دوده میتوانم وبلاگی داشته باشم تا حرف های ناگفته ام را در آن بنویسم البت هنوز هم نمی دانم از کجای مصایب دوران باید نوشت! و قلبم برای تمامی آنهایی که مصیبت دیده چرخ دورانند میسوزد و از سوراخ هایش دالانی باز میشود به اندازه یک دوده. راستی قلب من ساخته از مجموعه دوده هاست .مواظب باشید دست نزنید سیاه میشوید.