روزهاي مات
مات خيابانم. دو زن و چهار مرد ايستاده اند و با صداي بلند حرف ميزنند. يك آن صدا به صدا نمي رسد و تراكتوري از ته خيابان نسبتا شهري در دل يك روستا به سمت ما مي آيد. هنوزم هم كم و بيش چيزي از حرف هايشان شنيده مي شود. قبل از رسيدن تراكتور مردي كه از همه درشت تر است دست آن ديگري را مي گيرد . از خيابان رد مي شوند. در همان لحظه تراكتور از خيابان رد مي شود. همه مثل ماهي ها فقط دهانشان را تكان مي دهند. گويي از اولش هم صدايي از حلقومشان خارج نمي شده...
مات خيابانم. پيش ماشيني ايستاده ام و با تلفن حرف ميزنم. كسي كه پشت خط است با شنيدن اولين جمله مثل يك بمب منفجر مي شود، داد ميزند و داد ميزند و قطع مي كند. بر جايم خشكم زده. متعجبم كه يكهو چي شد، شانه اي بالا مي اندازم و به طرف اداره مي روم ...
كربن: روزهاي مات و مبهوتي است. همه در كار خودشان مانده اند. احتمالا خدا هم در كار خودش درمانده!
برای کسانی که می خواهند بدانند من چگونه دوده شدم: . اولین خمیازه را که لوکوموتیو کشید تا چشمانش را برای بیدار شدن باز کند از اعماق حلقوم دودکشش دوده ای با فشار به بیرون پرتاب شد او باقیمانده سوخت دیشب بود سیاه و کوچک دوده به راحتی همه جا می رفت و پنهان میشد دوده دوده بود.ولی این دوده من نبودم نه از حلقوم دودکش لوکوموتیو بیرون آمده ام ونه در دهان دودکش لوله بخاری ای گیر کرده ام !اصلا نمی دانم چگونه دوده شدم!5 ماه فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که من هم بعنوان یک دوده میتوانم وبلاگی داشته باشم تا حرف های ناگفته ام را در آن بنویسم البت هنوز هم نمی دانم از کجای مصایب دوران باید نوشت! و قلبم برای تمامی آنهایی که مصیبت دیده چرخ دورانند میسوزد و از سوراخ هایش دالانی باز میشود به اندازه یک دوده. راستی قلب من ساخته از مجموعه دوده هاست .مواظب باشید دست نزنید سیاه میشوید.