دکمه پلی را زد. صدای خودش را پر از نویز شنید:«وقتی این رو می شنوی مدتهاست مرده ام»...

سارا را دید که سیگاری روشن کرد و روی کاناپه جلوی پنجره پخش شد. نور چشم هایش را اذیت می کرد و مزاحم دیدن سارا بود. صدای خسته اش با اعتراف های مضحکش در فضا می پیچید. زن جوان با حرص، با پشت دست، اشک هایش را پاک می کرد و محکم تر به سیگار پک می زد.
که ناگهان فریاد زد: روانی! روانی! روانی! ... و گلدان روی میز را به سمت جسدی که از قلاب لوستر آویزان بود پرت کرد.
صدای زجه های سارا زمین و هوا را تسخیر کرد، حالا او آونگ غصه های سارا شده بود و بین زمین و زمان تاب می خورد!

 

کربن: فقط رشته ای را ادامه دادم. 

کربن دو: شاید داستانکی نوشتم و شاید هیچ.