لیلا
6 صبح با صدای چمن زن از خواب می پرم. اتاق زیادی روشنه و نمی تونم چشامو وا کنم . با چشمای بسته خونه رو میچرخم پنجره ها رو می بندم و کولر میزنم ولی باز صدا هست. خسته ام نمی دونم کی خوابم میبره. با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار می شم و نان استاپ از ساعت 8 پیگیر کارهام میشم یکی رو ادرسشو فرستادم واریزی یکیو نزدن کیک یکی دیگه رو اشتباه زدن دور خودم میچرخم که برق قطع می شه! یهو مثل برق گرفته ها خشکم میزنه واییییی لیلا میخواد بیاد خونه رو تمیز کنه!!! زنگ میزنم لیلا برق قطع عه به این امید که بگه باشه دیر میام و با صدای خندودن میگه واییییی!!!! عیب نداره خواهر جان میام کابینت ها رو دستمال می کشم . تو فکر اینم چطوری از طبقه 4ام برم پایین درو برا لیلا باز کنم که چند تا تقه به در میخوره و میفهمم یکی از همسایه ها درو باز کرده . سلام میده و بلافاصله جواب تلفنشو میده. "امیرعلی گریه میکنه که مامان بیا منو ببر! فکر می کنم امیرعلی کدومشون بود اولی دومی سومی! به زن جوون 37 ساله جلوم نگاه می کنم که اصلا بهش نمیاد پسر 17 ساله داشته باشه. خودم مشغول نشون میدم امیر علی زنگ میزنه از بیمارستان! صدای بم مردونه تو خونه میپیچه مامان بیا منو ببر و تهدید پشت تهدید که اینجا همه دیوونه ان پول بده من سیگار ندارم! و ....
اینطوری که بوش میاد روز شاهانه ای رو شروع کردم رسما دارم گره های کارمو وا می کنم و لیلا با تعریف اینکه میخواد طلاق بگیره و اون دو تا بچه دیگه رو مادرشوهرش میخواد بده بهزیستی گره های اعصابمو بیشتر میکنه! ساکت می شم یهو میگم لیلا گناه اونا چی بود تو به دنیا آوردیشون . بدی شوهرتو از اول میدونستی چرا گذاشتی بشن سه تا! یهو یادم می افته خودشم زیر سی سال بوده این سه تا رو بدنیا آورده افسرده بوده ساکوت می کنم و تمام روز به مکالمات رو اسپیکر لیلا با مادر شوهرش با خواهرش گوش میدم. ضربه نهایی زمان بهم وارد میشه که میفهمم مادر پیر لیلا فقط 50 سالشه!
کربن: شنیدن قصه آدم ها خیلی سخته دیدنش سخت تر! کی میدونه پشت لبخند هر زنی که کارگر یه خونه است چه غصه ها خوابیده که دیگه سر شدن و فقط می خندن!
برای کسانی که می خواهند بدانند من چگونه دوده شدم: . اولین خمیازه را که لوکوموتیو کشید تا چشمانش را برای بیدار شدن باز کند از اعماق حلقوم دودکشش دوده ای با فشار به بیرون پرتاب شد او باقیمانده سوخت دیشب بود سیاه و کوچک دوده به راحتی همه جا می رفت و پنهان میشد دوده دوده بود.ولی این دوده من نبودم نه از حلقوم دودکش لوکوموتیو بیرون آمده ام ونه در دهان دودکش لوله بخاری ای گیر کرده ام !اصلا نمی دانم چگونه دوده شدم!5 ماه فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که من هم بعنوان یک دوده میتوانم وبلاگی داشته باشم تا حرف های ناگفته ام را در آن بنویسم البت هنوز هم نمی دانم از کجای مصایب دوران باید نوشت! و قلبم برای تمامی آنهایی که مصیبت دیده چرخ دورانند میسوزد و از سوراخ هایش دالانی باز میشود به اندازه یک دوده. راستی قلب من ساخته از مجموعه دوده هاست .مواظب باشید دست نزنید سیاه میشوید.