نشسته ام پشت میزم. از خستگی سرم یه خروار شده. به سختی دارم کار می کنم. در باز میشه و دو تا مرد میان تو. یکی آشنا و دومی غریبه. صورت دراز و کشیده داره. فکش جلوعه و دندوناش زده بیرون. یه لبخند احمقانه رو لباشه. گشاد گشاد آدامس میجوعه. کاپشن سبز چمنی تنشه که توش خز بلند خاکستری داره. بوی روغن سوخته و ساندویچی میپیچه تو اتاق. هی حرف میزنه و گشاد گشاد آدامس میجوعه و سرشو تکون میده. زیادی رو اعصابه. خوبه مراجع همکارمه. از اتاق در میرم...

گلوم درد میکنه. تب دارم. سرم گیج میره.به سرنگای تو دستم نگاه می کنم. غیر عادی بلندن. سعی می کنم بهش فک نکنم. ولی یه ربع باید منتظر بمونم تا پرستار درمانگاه برگرده آمپولمو بزنه. دوباره نگاشون میکنم. روزی یه دونه از اینا واقعا ظلمه! ۲۰ دقیقه بعد بی سر و صدا لنگون لنگون میرم میشینم تو ماشین. برف میاد، تب دارم، خوابم میاد و یه ساعت بعد تو خونه به خواب عمیقی فرو میرم. پنج ساعت میخوابم بدون اینکه بفهمم دور و برم چی گذشته. مثل یه رویا فقط چند فریم یادم میاد مامانم پایین تخت نشسته و نگام میکنه. انگار که اسلایدا عوض میشه ، خواب عمیق چقد خوبه.

کربن: اینم از سریی nتایی خزعبلات ذهن پریشان منه. 

کربن دو: من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم