خزعبلات ذهن پریشان من ...
نشسته ام پشت میزم. از خستگی سرم یه خروار شده. به سختی دارم کار می کنم. در باز میشه و دو تا مرد میان تو. یکی آشنا و دومی غریبه. صورت دراز و کشیده داره. فکش جلوعه و دندوناش زده بیرون. یه لبخند احمقانه رو لباشه. گشاد گشاد آدامس میجوعه. کاپشن سبز چمنی تنشه که توش خز بلند خاکستری داره. بوی روغن سوخته و ساندویچی میپیچه تو اتاق. هی حرف میزنه و گشاد گشاد آدامس میجوعه و سرشو تکون میده. زیادی رو اعصابه. خوبه مراجع همکارمه. از اتاق در میرم...
گلوم درد میکنه. تب دارم. سرم گیج میره.به سرنگای تو دستم نگاه می کنم. غیر عادی بلندن. سعی می کنم بهش فک نکنم. ولی یه ربع باید منتظر بمونم تا پرستار درمانگاه برگرده آمپولمو بزنه. دوباره نگاشون میکنم. روزی یه دونه از اینا واقعا ظلمه! ۲۰ دقیقه بعد بی سر و صدا لنگون لنگون میرم میشینم تو ماشین. برف میاد، تب دارم، خوابم میاد و یه ساعت بعد تو خونه به خواب عمیقی فرو میرم. پنج ساعت میخوابم بدون اینکه بفهمم دور و برم چی گذشته. مثل یه رویا فقط چند فریم یادم میاد مامانم پایین تخت نشسته و نگام میکنه. انگار که اسلایدا عوض میشه ، خواب عمیق چقد خوبه.
کربن: اینم از سریی nتایی خزعبلات ذهن پریشان منه.
کربن دو: من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم
+ نوشته شده در جمعه هشتم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 23:8 توسط دوده
|
برای کسانی که می خواهند بدانند من چگونه دوده شدم: . اولین خمیازه را که لوکوموتیو کشید تا چشمانش را برای بیدار شدن باز کند از اعماق حلقوم دودکشش دوده ای با فشار به بیرون پرتاب شد او باقیمانده سوخت دیشب بود سیاه و کوچک دوده به راحتی همه جا می رفت و پنهان میشد دوده دوده بود.ولی این دوده من نبودم نه از حلقوم دودکش لوکوموتیو بیرون آمده ام ونه در دهان دودکش لوله بخاری ای گیر کرده ام !اصلا نمی دانم چگونه دوده شدم!5 ماه فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که من هم بعنوان یک دوده میتوانم وبلاگی داشته باشم تا حرف های ناگفته ام را در آن بنویسم البت هنوز هم نمی دانم از کجای مصایب دوران باید نوشت! و قلبم برای تمامی آنهایی که مصیبت دیده چرخ دورانند میسوزد و از سوراخ هایش دالانی باز میشود به اندازه یک دوده. راستی قلب من ساخته از مجموعه دوده هاست .مواظب باشید دست نزنید سیاه میشوید.