روی تختم نشستم. سرم رو به سکوی پنجره اتاقم تکیه دادم و دارم به یه کتاب صوتی گوش میدم. سرم درد میکنه. چشامو بستم و داستان مثه یه فیلم جلو چشمامه. هر از گه گداری که چشامو وا می کنم کتابای شعر پخش و پلا کف اتاقو می بینم.سرم درد میکنه...

باید اتاقو جمع و جور کنم. از این کار بیزارم. مدتیه اینجوری شدم با جمع و جور کردن اتاقم خیلی حال نمی کنم و این کار افتاده گردن الهام. سرم درد میکنه، این روزا یه حس آوارگی دارم.معلق ام معلق...

پنجره اتاقمو دوست ندارم. تنها نمایی که این پنجره داره شیشه مات اتاق روبروییه و تنها هوایی که با خودش میاره هوای پذیرایی خونه! پنجره بی خاصیتیه. فقط اسم پنجره رو داره اما از رسمش بی خبره. چرا چرا یه کار دیگه ام میکنه اونم اینه که تمام سرمای گلخونه رو شبا تا صبح میریزه تو ملاج من. سرم درد میکنه، این پنجره رو دوسش ندارم...