پنجره...
روی تختم نشستم. سرم رو به سکوی پنجره اتاقم تکیه دادم و دارم به یه کتاب صوتی گوش میدم. سرم درد میکنه. چشامو بستم و داستان مثه یه فیلم جلو چشمامه. هر از گه گداری که چشامو وا می کنم کتابای شعر پخش و پلا کف اتاقو می بینم.سرم درد میکنه...
باید اتاقو جمع و جور کنم. از این کار بیزارم. مدتیه اینجوری شدم با جمع و جور کردن اتاقم خیلی حال نمی کنم و این کار افتاده گردن الهام. سرم درد میکنه، این روزا یه حس آوارگی دارم.معلق ام معلق...
پنجره اتاقمو دوست ندارم. تنها نمایی که این پنجره داره شیشه مات اتاق روبروییه و تنها هوایی که با خودش میاره هوای پذیرایی خونه! پنجره بی خاصیتیه. فقط اسم پنجره رو داره اما از رسمش بی خبره. چرا چرا یه کار دیگه ام میکنه اونم اینه که تمام سرمای گلخونه رو شبا تا صبح میریزه تو ملاج من. سرم درد میکنه، این پنجره رو دوسش ندارم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 13:12 توسط دوده
|
برای کسانی که می خواهند بدانند من چگونه دوده شدم: . اولین خمیازه را که لوکوموتیو کشید تا چشمانش را برای بیدار شدن باز کند از اعماق حلقوم دودکشش دوده ای با فشار به بیرون پرتاب شد او باقیمانده سوخت دیشب بود سیاه و کوچک دوده به راحتی همه جا می رفت و پنهان میشد دوده دوده بود.ولی این دوده من نبودم نه از حلقوم دودکش لوکوموتیو بیرون آمده ام ونه در دهان دودکش لوله بخاری ای گیر کرده ام !اصلا نمی دانم چگونه دوده شدم!5 ماه فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که من هم بعنوان یک دوده میتوانم وبلاگی داشته باشم تا حرف های ناگفته ام را در آن بنویسم البت هنوز هم نمی دانم از کجای مصایب دوران باید نوشت! و قلبم برای تمامی آنهایی که مصیبت دیده چرخ دورانند میسوزد و از سوراخ هایش دالانی باز میشود به اندازه یک دوده. راستی قلب من ساخته از مجموعه دوده هاست .مواظب باشید دست نزنید سیاه میشوید.