ساعت هفت و نیم صبحه. چند دقیقه ای میشه که دارم صدای حرکت بابا رو از آشپزخونه می شنوم و دلم نمی خواد چشامو وا کنم . بالاخره پا می شم میرم تا قندشو چک کنم. این یه قانون نانوشته بین ما شده که صبح ها وقتی بیدار شد صدام نمی کنه چون میدونه من گوشام تیزه و خوابم سبک، و زود خودم بیدار می شم. دقیقا لحظه ای که اون با یه آخیش آروم رو مبل می شینه تا من قندشو بگیرم عین اجل معلق جلوش نازل می شم و اونم می خنده.

پیارسال یادمه رفته بودم تست شنوایی سنجی، یه پسر جوون تبریزی اونجا کار می کرد. از تو اون اتاقک که بیرون اومدم گفت خانوم ماشالله عجب گوش های تیزی دارین می تونین یه کارآگاه بشین ! جفتمونم خندیدیم . حالا الان بابام به این خصلت دخترش واقفه و صدام نمی کنه، چون میدونم خودم اتومات از جام پا می شم.

 

کربن:جایی نوشته بود تمام ماده ای که نسل بشر را به وجود آورده در یک حبه قند جای می گیرد. اینهمه ناچیزیم و انقدر پر مدعا!